شهید - صفحه 781

آخرین اخبار:
شهید

آن چهار نفر

خورشید وسط اردوگاه جاخوش کرده بود. روز هشتم آذر بود و یکسال از عملیات آزادسازی «بستان» می‌گذشت. به کمک بچه‌های اردوگاه خود را به میدان کوچک وسط اردوگاه رساندیم. گرسنگی و تشنگی امانی برایمان باقی نگذاشت. جز خوردن چمن‌ها برای رفع گرسنگی چاره‌ای نداشتیم

نماز دوباره

تنگ غروب بود که به مقر گردان «مالک‌اشتر» رسیدم. شب را می‌خواستم با «آقا مهدی خوش‌سیرت» سر کنم. شبی از شب‌های گرم تابستان سال 1363 اهواز بود. خورشید از لابه‌لای نخل‌ها ناپدید می‌شد و بچه‌‌ها آرام آرام خود را برای نماز آماده می‌کردند.

«جماعت در هواپیما»، روایتی از شهید علی صیاد شیرازی

خورشید راه مغرب را در پیش گرفته بود. تیمسار گفت: «چه‌کار کنیم که بتوانیم نمازمان را موقع اذان تو هواپیما بخوانیم؟»

حضور سید

تا به امامت «سید» قامت بستم، آرامش نشست جانم. نماز سید به من آرامش ویژه‌ای می‌بخشید. با همه‌ی نمازها تفاوت داشت. وقتی صدای اذان از رادیوی قهوه‌ای رنگ روی طاقچه اتاق جلسه بلند شد، سید جلسه را متوقف کرد.

«قرار جلسه» روایتی زیبا از حاج قاسم سلیمانی

من که دیگر بیشتر نگران شده بودم، از سنگر خارج شدم. رفتم سمت گردان. هوای منطقه گرم و شرجی بود. همهمه‌ی بچه‌های گردان درمیان سنگرها موج می‌زد. وارد محوطه‌ی استقرار گردان که شدم، پایدار را دیدم

ظرفی پر از برف

هوای بیرون چادر خیلی سرد بود. سرما تا مغز استخوان رسوخ می‌کرد. برف سفید همه جا را پوشانده بود. صخره‌های قندیل بسته در زیر نور ناپیدای ستارگان عظیم و باشکوه جلوه می‌کرد. حاج مهدی به طرف سنگر آشپزخانه می‌رفت. داخل شد.

خمپاره بی‌اثر

معلوم بود فکر عملیات و بچه‌ها تمام ذهنش را پر کرده است. امشب باید از این دریاچه مصنوعی عبور کرد. دریاچه‌ای که عراق آن را ساخته بود تا دست رزمندگان از شلمچه کوتاه شود و نتوانند به بصره برسند. امّا برای غواصان دریا دل، این موانع، معنا و مفهومی نداشت.

تکلیف روشن

امّا تکلیف عباس* روشن نبود. ظاهراً گزارش‌های‌ هم‌اتاقی آمریکایی‌اش کار دستش داد. گزارش‌هایی‌که ‌در پرونده‌اش درج شد و نگذاشت مسئولین دانشکده‌ ، گواهینامه‌ی خلبانی شاگرد ممتاز رده‌ی پروازی را صادر نمایند.

زندگی نامه فنی هوایی شهید سروان امیر هوشنگ پذیرفت

تخصص مخابرات در واحدهای نظامی و بخصوص (هوایی ـ هوانیروزـ دریایی) بسیار مهم و دارای نکاتی حساس در برقراری ارتباط نفر و وسایل می‌باشد. درجه‌دار پذیرفت نیزبنا به نیاز تخصصی‌‌اش پیوسته در کنار دستگاه‌ها و جیپ‌های مخابرات تیم‌های هوانیروز به مناطق عملیاتی اعزام می‌گردید.

مروری بر زندگی نامه شهید شبنم متخصص

او در بهمن ماه سال 1357 در حالی که کمتر از 12 سال داشت و به همراه مادرش در تظاهرات علیه رژیم طاغوت شرکت کرده بود با شلیک گلوله ماموران ساواک به شدت مجروح شد.

زندگی نامه فنی هوایی شهید سروان عباس پاداش

آخرین مأموریت این متخصص هوانیروز در جنوب و عملیات خیبر می‌باشد. در تاریخ 23/12/1363 در حال انجام وظیفه در منطقه خیبر (جنوب) بوده که بر اثر اصابت گلوله دشمن از ناحیه سر به شهادت می‌رسد.

زندگی نامه خلبان شهید شجاعت پاشازاده

از خلبانان تیزپرواز هوانیروز بود که تجارب 8 سال پرواز در جبهه های جنگ را داشت. در سال 1354 با تحصیلات چهارم متوسطه جهت خلبانی بالگرد در هوانیروز استخدام شد...

زندگی نامه خلبان شهید سرهنگ احمد پیشگاه هادیان

در سال 1320 در خانواده‌اي مذهبي در بندرانزلي چشم به جهان گشود. تحصيلات ابتدايي و دبيرستان را تا چهارم متوسطه در همان شهرستان به پايان رساند و در سال 1352 در هوانيروز استخدام شد.

زندگی نامه بانوی شهید نازیلا سید رحیمی نیارق

وی هنوز 14 سال بیش نداشت که در جریان تظاهرات مردم نیارق بر علیه رژیم ستم شاهی در تاریخ هجدهم دی ماه سال 1357 از ناحیه سر مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید.

زندگی نامه بانوی شهید اعظم جمالی

بانوی شهید "اعظم جمالی" فرزند هادی در روز بیست و هشتم فرودین ماه 1329 در یک خانواده مذهبی و متوسط در شهرستان اردبیل دیده به جهان گشود.

زمینیانی که مسیرشان آسمان بود

گرد و خاک و تیر و ترکش مثل قطرات باران داغ می‌ریختند روی سرم. تکان نخوردم. آرام بودم. صبر کردم. سر و صدا کم شد. غبار روی زمین نشست. جلوتر رفتم. به اطراف چشم چرخاندم. چه می‌دیدم؟ باور نکردم. صحنه برایم آشنا بود. انگار یک بار دیگر آن را دیده بودم.

مگرجنگ‌ ما برای نماز نیست؟!

سکوت چنگ انداخته بود بر سنگر . همه‌مان، «بهرامی»‌‌‌ را در قاب نگاهمان داشتیم. جلسه تمام شده بود و تصمیم نهایی اعلام شده بود.

«آخرین مناجات»؛ روایتی از سردار شهید جواد دل آذر

دشمن برای دستیابی به شهر فاو، پاتک‌های متعددی زد که هر بار با مقاومت رزمندگان دلیر و شجاع لشکر اسلام رو به رو شد و با شکستی مفتضحانه، وادار به عقب‌نشینی گردید. تا اینکه آن غروب فرا رسید...

ردّ پا‌ها

ماه کنج آسمان می‌درخشید. سکوت بر شانه‌ی اتاق سنگینی می‌کرد. پلک‌هایم می‌خواست روی هم قرار گیرند اما مقاومت می‌کردم و نمی‌گذاشتم. به ساعتی که روی سینه‌ی دیوار اتاق چسبیده بود، نگاه کردم. عقربه‌ها ساعت چهار را نشان می‌دادند

مصاحبه ناتمام علی اکبر شیرودی / راوی: راننده خلبان شیرودی در پایگاه سر پل ذهاب

به سمت گردان پروازی قدم برداشت.ازدحام خبرنگاران در جلو گردان، نظرش را جلب کرد.مانند همیشه آمده بودند تا بااو مصاحبه کنند.امّا او هر بار دست ردبه سینه‌ی آنها زده بود. وقتی نزدیک شد،فهمید این بار خبرنگاران، نماینده‌ی رسانه‌های آمریکایی و اروپایی هستند.
طراحی و تولید: ایران سامانه