گاهی یک برخورد از سرِ اخلاص، میتواند تقدیر یک انسان را تغییر دهد. روایت صمیمی و پرمهر همرزم شهید علیرضا بهرامی، حکایت جوانی است که با رفتاری مؤمنانه و دلی دریایی، نه تنها در جبههها و پایگاه مقاومت خوش درخشید، بلکه با مرام و محبت خود، حتی کسانی را که راه دیگری میرفتند، به مسیر نور و حقیقت هدایت کرد؛ روایتی دلنشین از روزهای ماندگار ایثار و صفا.
همسر شهید «قاسم عدالت» در کلیپ خاطرات شفاهی این شهید والامقام، از سفارش مؤکد او برای خالی نکردن میدان، آخرین شب وداع و نحوه شهادت مظلومانهاش در هفدهم فروردین ۱۴۰۵ میگوید.
یوسف رفت تا در جزیرهی “مجنون”، مجنونِ عشق شود؛ و مادر ماند و نُه سال یعقوبوار، چشم به راهِ کنعانی که عطرِ پیراهنِ پسرش را به خانه بیاورد. این روایتِ مادری است که سالها، نانِ حلالِ خانهاش را با اشکِ فراق خیس کرد تا اینکه یک رؤیای صادقه، پایانِ نُه سال بیخبری را رقم زد.
همرزمانش او را با «اخلاقِ نیکو» و «شجاعتِ بیحد» به یاد میآورند. شهید «محمدجعفر رادبوی»، مردی از دیار وحدتیه بود که وقتی پای دفاع از امنیت کشور وسط آمد، مرخصی را واژهای غریب دانست. او رفت تا دیوارههای تونلِ اقتدار فرو نریزد و در این مسیر، خودش شد ستونی برای استواریِ ایران؛ روایتی از همکارانِ این شهیدِ والامقام که از مردی میگویند که «مسئولیتپذیری» را به اوج رساند.
خانه برای او حریم عشق و آرامش بود، اما هنگامی که پای دفاع از میهن و فرمان امام (ره) به میان میآمد، دل از تمام دلبستگیها میبرید. همسر شهید والامقام «مسعود خلعتی» در روایتی شنیدنی و صمیمی، از پردههای ناگفته اخلاق، سخاوت بیدریغ، روزهای پرالتهاب جبهه و واپسین نگاه پرمعنای همسرش در لحظه بدرقه میگوید.
مادر شهید والامقام «احمد درویشی» با قلبی سرشار از ایمان و صلابت زینبی، خاطرات ماندگاری از غیرت، شوق اعزام به خط مقدم و لحظه بازگشت باشکوه پیکر مطهر فرزندش پس از ۱۲ سال چشمانتظاری را روایت میکند.
اسماعیل ماهینی از آخرین مرخصی شهید حسین مقاتلی روایت میکند؛ از نجوای غریبانه با تصویر شهید چمران و پیشبینی پرواز تا مأموریت شناسایی در منطقه طراح و شهادت زیر آتش تک تیراندازان دشمن.
سالها چشم انتظاری به راهِ کاروان اسرا، ذرهای از صلابت مادری نکاست که دوست داشتنیترین سرمایهٔ زندگیاش را فدای راه اباعبدالله الحسین (ع) کرد. شیرین سلیمی، زنی از جنس رنج و وفاداری در دشتهای کاکی، حکایت پرواز فرزندی را بازگو میکند که قرار بود پناه پیریاش باشد، اما تقدیر سرخ، او را پیشگام و آغازگر قافلهٔ سرخ شهدای منطقه ساخت.
شهید محمود بهرامی، رزمندهای از روستای بنیون شهرستان تنگستان، در یادداشتهای خود از شبهای پراضطراب جبهه، نگهبانی در سنگر و لحظاتی میگوید که ذکر خدا، پناه رزمندگان در برابر آتش دشمن بود.
در نخستین قسمت از مجموعه «در صف عاشورائیان»، عبدالمحمد شیخ ابولی از روزهایی میگوید که رزمندگان، پشت میلههای اسارت هم آیین محرم و عزای سیدالشهدا (ع) را زنده نگه میداشتند.
پدر شهید شکیبا زاده از پسری میگوید که در سالهای التهابِ انقلاب، مسجد برایش مدرسه بود و جبهه، دانشگاهِ بلوغ. روایتِ او، حکایتِ نوجوانی است که خیلی زودتر از تقویمِ عمرش، قد کشید و مردِ میدان شد.
حاج علی مرادی وقتی از غلامرضا حرف میزند، از نوجوانی میگوید که نماز و قرآن برایش عادت نبود، خصلت بود؛ از پسری که کار را رها نمیکرد، برای پدرش هزینه درمان کنار میگذاشت و در خانه، ردّی از مسئولیت و مهربانی میگذاشت. این خاطرات، تصویر شهیدی را پیش چشم میگذارد که زندگیاش پیش از شهادت هم روایتکردنی بود.
پدر شهید «ایمان قائدی» با اشاره به روزهای انتظار و روحیات خاص فرزندش، از آمادگی قلبی خود برای شنیدن خبر شهادت او روایت میکند؛ روایتی از یک دلدادگیِ پدرانه که سرانجام به وصال انجامید.
پیش از آنکه نام آیتالله شهید سیدعلی خامنهای با رهبری انقلاب گره بخورد، سالهایی از زندگیشان در حجرههای طلبگی، جلسات درس و تفسیر، محافل ادبی، بازداشتگاههای ساواک و تبعیدگاههای جنوب شرق ایران گذشته بود؛ سالهایی که بخشی از روایت آن اکنون در قالب خاطراتی منتشرنشده در دسترس قرار گرفته است.
مادر شهید، از جوانی میگوید که دل به ماندن نبست و پیش از آنکه دامادیاش در زمین برپا شود، به ضیافت آسمانی رسید؛ روایتی مادرانه از پسری که عاقبت به خیری را بر همه آرزوهای دنیایی ترجیح داد.