خاطرات شفاهی؛
چهرهاش سوخته بود؛ خواهرم را از روی گوشوارههایش در میان عکس شهدا شناختم
خواهر معلم شهید «فاطمه سالاری» از شهدای مدرسه شجره طیبه میناب، چنین روایت میکند: در شهر هشتبندی بودم که شوهرخواهرم با من تماس گرفت و گفت؛ من الان بیمارستانم، بیایید اینجا تا خواهرتان را پیدا کنیم. هنوز نمیدانستیم دقیقاً چه اتفاقی افتاده. به همراه برادرم راهی میناب شدیم. وقتی رسیدیم، دیدیم با بولدوزر در حال جابهجایی آوار مدرسه هستند. برادرم همانجا ماند و من به بیمارستان رفتم. در بیمارستان، فهرست مجروحان را یکییکی بررسی میکردم و به دنبال نام خواهرم میگشتم، اما اسمش در میان مجروحان نبود. حدود ساعت ۱۰ شب بود که عکس شهدا را نشانمان دادند. با دیدن عکسها و از روی گوشوارههایش توانستم خواهرم را شناسایی کنم؛ صورتش کاملاً سوخته بود و دیگر از چهرهاش نمیتوانستم او را بشناسم.