مرهم زخم رزمندگان؛ روایتی از امدادگری که در والفجر ۸ شهید شد
به گزارش نوید شاهد البرز؛ روایت مادری که پسرش پس از مجروحیت، دوباره راهی جبهه شد تا در عملیات والفجر ۸، هنگام امدادرسانی به مجروحان و انتقال پیکر شهدا، بر اثر برخورد با مین به شهادت برسد. مادر بودن، قصه مراقبت و دلبستگی است؛ قصه چشمانتظاری برای بازگشت فرزندی که روزی دستهای کوچکش را در دست گرفتهای و قدمبهقدم بزرگشدنش را تماشا کردهای. اما گاهی همین مادر، فرزندش را به راهی میسپارد که پایانش بازگشتی در کار نیست؛ راهی که در آن، عشق به خدا و باور به آرمانهای بزرگ، از همه دلبستگیهای زمینی پیشی میگیرد. مخدره میرکربلایی، مادر شهید سید فتحالله میرمجیدی، از همان مادرانی است که قصه زندگیشان با ایمان، صبوری و باور به راه اهلبیت(ع) گره خورده است. او سالها پیش، فرزند نخست خود را در راهی تقدیم کرد که از نگاه خودش، ادامه راه امام حسین(ع) بود. سید فتحالله، جوانی که روزگاری در کوچههای خاکی حصارک با همسالانش بازی میکرد و در مسجد جامع محله با پدرش حضور مییافت، سرانجام به جبهه رفت؛ نه برای آنکه تنها در میدان نبرد حضور داشته باشد، بلکه برای آنکه در کنار مجروحان و رزمندگان، سهمی در نجات جان انسانها و خدمت به همرزمانش داشته باشد. مادر، سالها پس از آن روزها، هنوز بعضی جزئیات را به یاد دارد؛ از کودکی آرام فرزندش تا روزی که خبر شهادتش را به خانواده رساندند. بعضی خاطرات، اما در گذر زمان کمرنگ شدهاند. خودش صادقانه میگوید که پس از گذشت سالهای طولانی، همه چیز را به خاطر ندارد. با این حال، آنچه از یادش نرفته، معنای راهی است که فرزندش انتخاب کرد؛ راهی که در آن، حتی داغ فرزند نیز نمیتواند ایمان مادر را از او بگیرد.
مخدره میرکلبعلی اصالتاً از روستای اورازان طالقان است؛ روستایی که به گفته او، در گذشته حدود صد خانوار در آن زندگی میکردند و بسیاری از ساکنانش از سادات بودند. خانواده او نیز از همان مردم روستا بودند؛ مردمی که زندگیشان با کشاورزی، دامداری و کار روزانه در زمینهای روستایی میگذشت.
پدرش کشاورزی و دامداری میکرد. گندم، جو، عدس، نخود، ارزن و سیبزمینی از جمله محصولاتی بود که در زمینهای آن منطقه کشت میشد. در باغها نیز درختان سیب و درختان میوهای مانند آلوچه وجود داشت. زندگی، ساده و متکی بر تلاش اعضای خانواده بود؛ هرکس به اندازه توانش در اداره امور خانه و زمین سهمی داشت.
اما مخدره از همان سهماهگی با فقدان پدر روبهرو شد. پدرش زمانی از دنیا رفت که او هنوز آنقدر کوچک بود که هیچ خاطرهای از چهره و صدایش در ذهن نماند. وقتی در مصاحبه از پدرش میپرسند، پاسخ میدهد: «من سه ماهم بود.»
او در خانوادهای با سه برادر و دو خواهر بزرگ شد و فرزند آخر خانواده بود. برادران و مادرش در بزرگشدن او نقش داشتند و هرچه از زندگی میدانست، در همان فضای ساده روستایی آموخت؛ فضایی که در آن کار، همراهی و مسئولیتپذیری بخشی از زندگی روزمره بود.
مکتبخانه نیز بخشی از تجربه کودکی او بود. به مکتب رفت و خواندن قرآن را آموخت، اما فرصت چندانی برای ادامه آموزش پیدا نکرد. به گفته خودش، مادرش اجازه نداد نوشتن را بهطور کامل یاد بگیرد و همان آموختن قرآن برایش کافی دانسته شد.
در کنار درسهای مکتب، کارهای خانه و کمک به خانواده نیز جریان داشت. در کارهای کشاورزی به برادرانش کمک میکرد و هنگام پخت نان، در خمیرگرفتن و پهنکردن خمیر همراه خانواده بود. در کارهای دامداری هم تا جایی که میتوانست به برادرانش کمک میکرد.
اینها بخشهایی از روزگار کودکی و نوجوانی زنی بود که بعدها مادر شش فرزند شد؛ سه دختر و سه پسر، با نخستین فرزندی که نام سید فتحالله بر او گذاشتند و سالها بعد، نامش در شمار شهدای دفاع مقدس قرار گرفت.
ازدواج و آغاز زندگی در شهرمخدره در حدود چهارده یا پانزدهسالگی ازدواج کرد. همسرش سید حسین میرمجیدی بود؛ مردی از همان منطقه که برای کار به استخدام ژاندارمری درآمده و در تهران مشغول خدمت بود.
ازدواج، مسیر زندگی مخدره را از روستای اورازان به شهر تغییر داد. او همراه همسرش به تهران رفت و زندگی مشترکشان را در محدودهای نزدیک شوش و زیر ساعت مشیرالسلطنه آغاز کردند. پس از مدتی، همسرش به اهواز منتقل شد و خانواده نیز به او پیوستند. آنها حدود سه سال و نیم در اهواز زندگی کردند و سپس راهی کرج شدند.
زندگی خانوادگیشان با جابهجاییهای شغلی سید حسین ادامه یافت. او در بخشهای مختلفی خدمت کرد و خانواده نیز متناسب با شرایط کار او، محل زندگی خود را تغییر میدادند. سرانجام در حصارک کرج ساکن شدند؛ محلهای که در آن روزگار هنوز به شکل امروز توسعه نیافته بود و زمینهای کشاورزی بخش مهمی از فضای اطراف خانهها را تشکیل میداد.
مخدره در مصاحبه از روزهایی یاد میکند که خانواده ابتدا مستأجر بودند و زمینی را نیز برای ساخت خانه تهیه کرده بودند. با گذشت زمان، خانه خود را ساختند و زندگیشان در حصارک شکل ثابتتری پیدا کرد.
در چنین فضایی، نخستین فرزند خانواده به دنیا آمد؛ پسری که قرار بود بخش بزرگی از خاطرات مادر را به خود اختصاص دهد و سرانجام، نامش با خاطره دفاع مقدس و امدادرسانی به مجروحان جبهه پیوند بخورد.
تولد نخستین فرزند؛ سید فتحاللهسید فتحالله میرمجیدی در روز عید فطر، در فصل زمستان، به دنیا آمد. مادرش سال دقیق تولد او را به خاطر ندارد، اما خاطره روز تولدش را با مناسبت عید فطر به یاد میآورد.
آن روزها سید حسین در اهواز خدمت میکرد و هنگام تولد فرزندش در کنار خانواده نبود. مخدره در تهران، در خانهای که با برادرشوهرش در آن زندگی میکردند، فرزند نخستش را به دنیا آورد.
سید فتحالله، نخستین فرزند از شش فرزند خانواده بود. مادر از کودکی او با آرامش یاد میکند؛ کودکی که به گفته او، نه در خردسالی و نه در بزرگسالی، اهل آزار و اذیت نبود.
مادر در پاسخ به پرسش درباره خلقوخوی فرزندش میگوید که او بچهای آرام بود. البته سالهای زیادی از آن دوران گذشته بود و طبیعی بود که همه جزئیات در ذهنش باقی نمانده باشد. وقتی از غذاهای مورد علاقه سید فتحالله میپرسند، پاسخ میدهد که پس از گذشت این همه سال، دیگر نمیتواند با اطمینان بگوید چه غذایی را بیشتر دوست داشت یا از چه غذایی خوشش نمیآمد.
این صداقت در روایت، خود بخشی از تصویر مادر است؛ او آنچه را به یاد دارد بیان میکند و درباره آنچه از خاطرش رفته، ادعایی ندارد. آنچه روشن و ماندگار است، خاطره فرزندی است که در خانه بزرگ شد، درس خواند، با همسالانش بازی کرد و قدمبهقدم به جوانی رسید.
خانواده پس از تولد او به اهواز رفتند و حدود سه سال در آن شهر زندگی کردند. سپس به کرج آمدند و در حصارک ساکن شدند. سید فتحالله دوران مدرسه را در کرج گذراند؛ در محلهای که آن زمان هنوز بخشهای زیادی از آن زمین کشاورزی و فضای باز بود.
پسری از کوچههای خاکی حصارکدوران کودکی سید فتحالله در حصارک، مانند بسیاری از کودکان آن روزگار، با بازی در کوچه و معاشرت با بستگان و همسایهها گذشت. پسرعموها و بچههای محل دوستان او بودند و در کنار هم بازی میکردند.
مادر از بازیهایی مانند الکودولک یاد میکند؛ بازیهایی که در آن سالها میان پسرها رواج داشت. فوتبال هم گاهی در میان بازیهایشان بود، اما فضای محله با امروز تفاوت زیادی داشت. ساختمانهای فراوانی وجود نداشت و زمینهای باز، محل بازی کودکان بود.
سید فتحالله با بستگانش رابطه خوبی داشت. مادر از ارتباط مناسب او با عموها، پسرعموها و دیگر اعضای خانواده سخن میگوید. او جوانی نبود که از جمع خانواده فاصله بگیرد؛ با خویشاوندان رفتوآمد داشت و در حد توان خود به کارهای خانه کمک میکرد.
در مدرسه نیز مسیر تحصیلش را ادامه داد و سرانجام دیپلم گرفت. مادر میگوید که درسش در حد متوسط بود، اما توانست تحصیلاتش را تا پایان دوره متوسطه دنبال کند. پس از دریافت دیپلم، در کنکور دانشگاه شرکت کرد، اما پیش از آنکه فرصت ادامه تحصیل پیدا کند، نامش برای خدمت سربازی درآمد.
مادر از آن روزها با جزئیات فراوان یاد نمیکند؛ نه از نمرههای مدرسه و نه از همه برنامههای جوانی فرزندش. با این حال، آنچه از گفتههایش برمیآید، تصویری از جوانی معمولی و خانوادهدوست است که زندگیاش در مسیر تحصیل، خدمت و سپس حضور در جبهه ادامه یافت.
سید فتحالله در کنار زندگی روزمره، با فضای مذهبی محله نیز آشنا بود. به گفته مادر، او همراه پدرش به مسجد جامع حصارک میرفت و در همان محیط با نماز و روزه و حضور در مسجد آشنایی پیدا کرد. مسجد جامع، در نزدیکی میدان محله، یکی از مکانهای مهم زندگی اجتماعی و مذهبی مردم بود.
این رفتوآمدها، بخشی از فضای تربیتی خانواده را شکل میداد؛ خانوادهای که باورهای دینی در آن جایگاه داشت و مادر نیز سالها بعد، هنگامی که از شهادت فرزندش سخن میگفت، بارها به همان باورها بازمیگشت.
روزهای انقلاب؛ همراهی با مردم
سید فتحالله در سالهای نوجوانی، روزهای پرالتهاب انقلاب اسلامی را تجربه کرد. مادرش به یاد دارد که در آن دوران، مردم حصارک و کرج در برابر حرکت نیروهای ارتش ایستادند و برای جلوگیری از پیشروی آنها به سمت تهران، مسیر پل حصارک را بستند.
به روایت مخدره میرکلبعلی، یکی از روحانیان قدیمی حصارک، حاج عنایتی، از مردم خواسته بود برای جلوگیری از عبور نیروها به میدان بیایند. مردم هر وسیلهای در اختیار داشتند با خود بردند و در محل حاضر شدند. به گفته او، اهالی حصارک و مردم کرج در آن حرکت مشارکت داشتند و مسیر عبور نیروها را مسدود کردند.
در آن روزها سید فتحالله گاهی همراه پدرش به تهران میرفت. مادر میگوید نگرانی چندانی نداشت؛ زیرا پسرش همراه پدر بود. خودش نیز به دلیل داشتن فرزندان کوچک و مسئولیت مراقبت از خانواده، نمیتوانست همیشه در راهپیماییها شرکت کند و تنها در برخی از آنها حضور مییافت.
انقلاب که پیروز شد، سید فتحالله هنوز جوان بود. او تحصیل را ادامه داد، دیپلم گرفت و پس از آن برای دانشگاه اقدام کرد. اما مسیر زندگیاش به سمت دیگری رفت؛ خدمت سربازی و حضور در روزهایی که جنگ، سرنوشت بسیاری از جوانان این سرزمین را تغییر میداد.
از سربازی تا حضور در جبههبا آغاز خدمت سربازی، سید فتحالله بهعنوان سرباز وظیفه وارد دورهای شد که زندگیاش را به جبهه پیوند زد. مادر در مصاحبه میگوید که او برای خدمت اعزام شد و در ادامه، به مناطق جنگی رفت.
از جزئیات نخستین روزهای حضور او در جبهه، اطلاعات زیادی در خاطرات مادر باقی نمانده است. او نمیتواند با قطعیت از همه مسئولیتها و مأموریتهای فرزندش سخن بگوید، اما از یک نکته مهم یاد میکند: سید فتحالله در جبهه به امدادرسانی به مجروحان و انتقال پیکر شهدا مشغول بود.
مادر توضیح میدهد که فرزندش در مقطعی همراه گروهی به مشهد رفت و در ارتباط با مجموعهای درمانی و بیمارستانی فعالیت داشت. جزئیات دقیق این مأموریت در خاطرات او روشن نیست، اما روایت بعدی مادر، نقش امدادی سید فتحالله را آشکارتر میکند.
در میدان جنگ، همه مسئولیتها به حضور در خط مقدم و درگیری مستقیم محدود نمیشد. رسیدگی به مجروحان، انتقال آسیبدیدگان و جابهجایی پیکر شهدا نیز از کارهایی بود که در شرایط دشوار جنگ انجام میشد. سید فتحالله در چنین مأموریتهایی حضور داشت؛ مأموریتهایی که در آنها، امدادگران و نیروهای پشتیبانی با خطرهای جدی روبهرو بودند.
برای مادری که فرزندش را در خانه بزرگ کرده بود، شنیدن خبر فعالیت او در جبهه، تنها روایت رفتن یک جوان به منطقه جنگی نبود. فرزندش در جایی حضور داشت که هر لحظه امکان داشت خودش به کمک نیاز پیدا کند؛ با این تفاوت که مسئولیت او، کمکرسانی به دیگران نیز بود.
سید فتحالله حدود دو ماه به پایان خدمتش مانده بود که به شهادت رسید. این نکته را مادر بارها در روایت خود بازگو میکند؛ گویی فاصله کوتاه باقیمانده تا پایان سربازی، همچنان در ذهنش جای دارد.
مجروحیتی که پایان راه نبودپیش از شهادت، سید فتحالله یک بار در جبهه مجروح شد. مادر از روزهایی یاد میکند که خبر رسید او در جریان حمله و بمباران دزفول آسیب دیده است. به گفته او، در آن حادثه، مجروحان و شهدا را جابهجا کرده بودند و وضعیت بهگونهای بود که برخی افراد زنده و برخی دیگر شهید تصور شده بودند.
مادر در ادامه، خاطرهای را روایت میکند که نشان میدهد خانواده برای مدتی از سرنوشت فرزندشان بیخبر مانده بودند. وسایل سید فتحالله را به اشتباه همراه وسایل شهدا فرستاده بودند و خانواده تصور میکردند ممکن است او نیز در میان شهدا باشد.
اما ماجرا به همانجا ختم نشد. سید فتحالله پس از مدتی در بیمارستان بستری بود و یک هفته را در بیمارستانی در محدوده شهرری گذراند. پس از آن، وقتی خانواده دیگر انتظار دیدنش را نداشتند، به خانه بازگشت.
مادر صحنه بازگشت او را به یاد دارد؛ روزی که در باز شد و فرزندش را مقابل خود دید. سید فتحالله با لباس دیگری آمده بود و کیسهای در دست داشت. مادر از او پرسید وسایلش کجاست و او توضیح داد که ساکش همراه وسایل شهدا فرستاده شده بود. بازگشت فرزند پس از آن نگرانی، میتوانست برای مادر پایان یک دوره چشمانتظاری باشد؛ فرصتی برای دیدن دوباره او و آرامگرفتن دل خانواده. با این حال، مجروحیت هنوز بهطور کامل برطرف نشده بود. به گفته مادر، سید فتحالله پس از بهبود نسبی دوباره به جبهه رفت. این تصمیم، ادامه همان مسیری بود که پیشتر انتخاب کرده بود. مجروحشدن، تجربه خطر و دورماندن از خانواده، مانع بازگشت او به منطقه جنگی نشد. مادر در روایت خود توضیح میدهد که فرزندش پس از آن، بار دیگر راهی جبهه شد و این بار به منطقه شلمچه رفت؛ منطقهای که نامش با عملیات والفجر ۸ در خاطرات او گره خورده است.
هشت روز در خانه؛ آخرین دیداراز میان خاطرات مادر، روزهای مرخصی پیش از شهادت جایگاهی ویژه دارد. سید فتحالله در شب عید به خانه آمد و حدود هشت روز در کنار خانواده ماند. این مرخصی، فرصتی کوتاه بود تا بار دیگر در فضای خانه حضور داشته باشد و مادر و دیگر اعضای خانواده او را از نزدیک ببینند. هشت روز، در زندگی عادی شاید زمانی کوتاه و معمولی به نظر برسد؛ اما وقتی آخرین روزهای حضور یک فرزند در خانه باشد، معنای دیگری پیدا میکند. مادر آن زمان نمیدانست این دیدار، آخرین دیدار او با سید فتحالله خواهد بود.
پس از پایان مرخصی، سید فتحالله دوباره راهی منطقه شد. به گفته مادر، او پس از هشت روز اقامت در خانه، به جبهه بازگشت و دیگر بازنگشت. در روایت مخدره میرکربالیی، از گفتوگوی طولانی یا خداحافظی ویژهای در آن روزها سخنی به میان نمیآید. او آنچه را در خاطر دارد، بیان میکند: فرزندش به مرخصی آمد، هشت روز کنار خانواده بود و سپس دوباره به منطقه رفت. گاهی خاطرات بزرگ زندگی در اتفاقهای سادهای خلاصه میشوند؛ آمدن فرزند به خانه، دیدن چهرهاش، حضورش در کنار خانواده و سپس رفتنی که آن روز هنوز معنای آخرینبودن نداشت.
برای خانواده میرمجیدی، آن هشت روز بعدها به بخشی از خاطرهای تبدیل شد که پایانش خبر شهادت بود. سید فتحالله به منطقه بازگشت تا به مسئولیت خود ادامه دهد؛ مسئولیتی که در جریان آن، نهتنها جان مجروحان و رزمندگان در معرض خطر بود، بلکه امدادگران نیز ممکن بود در همان مسیر به شهادت برسند.
عملیات والفجر ۸؛ شهادت در مسیر امدادرسانیروایت مادر از شهادت سید فتحالله به عملیات والفجر ۸ میرسد؛ عملیاتی که فرزندش پس از مرخصی کوتاه شب عید، دوباره به منطقه آن بازگشته بود.
به گفته مخدره میرکربالیی، سید فتحالله در جریان امدادرسانی و انتقال مجروحان و پیکر شهدا، روی مین رفت و به شهادت رسید. مادر میگوید که پس از عملیات، نیروها برای انتقال مجروحان و شهدا اقدام میکردند و فرزندش نیز در همین مأموریت حضور داشت. او از جزئیات دقیق لحظه شهادت اطلاع مستقیمی نداشت و پیکر فرزندش را در آن وضعیت ندیده بود. آنچه در این زمینه بیان میکند، بر اساس اطلاعاتی است که بعدتر به خانواده رسیده بود و نیز تصویری که سالها بعد در نمایشگاهی در کرج مشاهده کرد.
در این روایت، شهادت سید فتحالله در امتداد همان مسئولیتی قرار میگیرد که او در جبهه بر عهده داشت؛ کمک به مجروحان و انتقال پیکر شهدا. او در مأموریتی حضور داشت که برای نجات و جابهجایی دیگران انجام میشد، اما خود در همان مسیر جان باخت. مادر در زمان مصاحبه، تاریخ دقیق شهادت را با روز و ماه مشخص بیان نمیکند، اما به فروردینماه اشاره دارد. آنچه برای او روشن مانده، بازگشت کوتاه فرزند به خانه، رفتن دوباره به جبهه و خبری است که پس از آن به خانواده رسید. سید فتحالله در حالی به شهادت رسید که تنها حدود دو ماه تا پایان خدمت سربازیاش باقی مانده بود. برای مادر، این فاصله کوتاه نیز بخشی از خاطره فرزندش است؛ جوانی که میتوانست بهزودی دوره سربازی را به پایان برساند، اما سرنوشتش در جبهه رقم خورد.
خبری که از پشت در رسیدخبر شهادت سید فتحالله را یکی از اهالی حصارک، از خانواده حداوندی، به خانواده رساند. مخدره در مصاحبه از لحظهای یاد میکند که آن مرد به خانه آمد و پدر شهید را صدا زد.
پدر در آن زمان از مسجد آمده بود یا قصد رفتن به مسجد را داشت. وقتی مهمان را دیدند، مادر ابتدا تصور کرد که برای کاری عادی آمده است. اما حضور او و رفتارش، نشانهای از اتفاقی مهم بود. مادر به یاد دارد که به پدر شهید گفته شد: «پسرت شهید شده.» همین چند کلمه، خبر پایان زندگی فرزندی را در خود داشت که خانوادهاش سالها برای بزرگشدن او تلاش کرده بودند. سید فتحالله، نخستین فرزند خانواده، دیگر قرار نبود از جبهه بازگردد؛ نه مانند روزی که پس از مجروحیت به خانه آمد و نه مانند شب عید که هشت روز کنار خانواده ماند.
مادر میگوید پیکر فرزندش را همان شب به سردخانه منتقل کرده بودند. روز بعد، خانواده برای دیدن او رفتند. بستگان و نزدیکان نیز همراهشان بودند و پیکر سید فتحالله را مشاهده کردند.
آن لحظه، پایان انتظار برای بازگشت فرزند بود؛ اما در عین حال، آغاز خاطرهای بود که قرار بود سالها در زندگی خانواده باقی بماند. از آن پس، نام سید فتحالله دیگر با حضورش در خانه و صدای قدمهایش در محله همراه نبود؛ با خاطره شهادت، مراسم تشییع و یاد او در میان مردم شناخته میشد.
دیدار آخر با پیکر فرزندمادر روایت میکند که پیکر سید فتحالله را باز کردند تا بستگان بتوانند او را ببینند. چند نفر از نزدیکان خانواده در آن لحظه حضور داشتند و با او وداع کردند. پس از آن، پیکر برای مراسم تشییع و دفن آماده شد. مخدره درباره میزان جراحتهای پیکر فرزندش اطلاعات مستقیمی نداشت. او میگوید تصویر و جزئیات مربوط به وضعیت پیکر را در زمان انتقال به خانواده نشان نداده بودند. سالها بعد، بهطور اتفاقی در نمایشگاهی در کرج، عکسی از سید فتحالله دید.
او همراه دخترش به نمایشگاهی از تصاویر شهدای منطقه رفته بود. تصور نمیکرد در میان عکسها، تصویر فرزند خودش را ببیند؛ اما ناگهان با عکسی روبهرو شد که او را به همان روزهای تلخ بازمیگرداند. مادر پیش از آن، همه تصاویر فرزندش را ندیده بود. بخشی از عکسها نزد یکی از بستگان در قم بود و به گفته او، تصاویر دیگری نیز در اختیار خانواده قرار نگرفته بود. با این حال، همان عکس نمایشگاه برایش کافی بود تا بار دیگر با خاطره فرزندش روبهرو شود.
دیدن عکس، برای او تنها مواجهه با چهره یک شهید نبود؛ یادآوری پسری بود که در خانه بزرگ شده بود، در کوچههای حصارک بازی کرده بود، به مدرسه رفته بود و روزی برای خدمت به جبهه اعزام شده بود. مادر از واکنش خود به دیدن عکس، با همان نگاه اعتقادی سخن میگوید که در سراسر روایتش دیده میشود. او نمیخواهد شهادت را تنها از دریچه فقدان و اندوه توضیح دهد؛ برایش مهم است که فرزندش در چه راهی جان داده است.
«وقتی کسی چیزی در راه خدا میدهد، دیگر حالی ندارد»شاید روشنترین بخش از نگاه مخدره میرکربالیی به شهادت فرزندش، در جملهای باشد که هنگام صحبت از پیکر و عکس سید فتحالله بر زبان میآورد: «وقتی کسی چیزی در راه خدا میده، دیگه حالی نداره که بگه من حالم بد میشه.» او در ادامه، شهادت فرزندش را با باور به راه امام حسین(ع) پیوند میدهد و تأکید میکند که وقتی فرزندی در این راه تقدیم شده است، نباید اصل ماجرا را تنها با ظاهر جراحتها سنجید.
این سخنان، به معنای نبود دلبستگی مادر به فرزند نیست. سید فتحالله نخستین فرزند او بود؛ پسری که سالها رشدش را دیده بود و خاطرات کودکی و جوانیاش را در ذهن داشت. اما مادر در بیان خود میخواهد نشان دهد که در باورش، ارزش راهی که فرزند انتخاب کرده، از ظاهر و سختیهای شهادت فراتر میرود. او در خانوادهای بزرگ شده بود که نام و یاد اهلبیت(ع) جایگاه ویژهای داشت. در روایتش نیز بارها به امام حسین(ع) اشاره میکند و شهادت فرزند را در امتداد همان باور میبیند.
برای مخدره، سید فتحالله چیزی را از دست نداده بود که بتوان آن را تنها با معیارهای زندگی معمولی سنجید. او فرزندش را در راهی تقدیم کرده بود که به آن ایمان داشت؛ راهی که در نگاه مادر، ارزش آن با دشواریهای پیکر و لحظه وداع از میان نمیرفت.
این نگاه، بخش مهمی از هویت روایت مادر است. او نه ادعا میکند که سالها داغ فرزند را احساس نکرده و نه از جزئیات احوال درونی خود تصویری اغراقآمیز ارائه میدهد. آنچه میگوید، باورش به معنای شهادت است؛ باوری که کمک کرده است خاطره فرزند را نه فقط در قالب غم، بلکه در چارچوب ایمان و ایثار به یاد بیاورد.
تشییع در حصارک و آرامگرفتن در امامزاده محمد(ع)پس از انتقال پیکر سید فتحالله، مراسم تشییع برگزار شد. مادر از حضور گسترده مردم یاد میکند و میگوید مراسم شلوغ بود. در آن روزها، تشییع شهدا برای مردم منطقه اتفاقی غریب نبود؛ روزهای جنگ، خانوادههای بسیاری را با خبر شهادت عزیزانشان روبهرو کرده بود. پیکر سید فتحالله سرانجام در امامزاده محمد به خاک سپرده شد. مادر از مراسم تشییع با یادآوری حضور مردم و همراهی خانواده سخن میگوید. نام او نیز از آن پس در کنار دیگر شهدای منطقه باقی ماند؛ جوانی از حصارک که در جریان مأموریت امدادی به شهادت رسید.
برای خانواده، دفن پیکر پایان یک مرحله از چشمانتظاری بود، اما یاد فرزند همچنان در زندگیشان حضور داشت. مادر پس از سالها هنوز درباره فرزندش سخن میگوید و هرجا که خاطرهای از او به یادش مانده، آن را روایت میکند. بعضی جزئیات، مانند غذاهای مورد علاقه یا همه اتفاقهای دوران مدرسه، از خاطرش رفتهاند. اما مسیر کلی زندگی سید فتحالله را به یاد دارد: کودکی در خانواده، تحصیل در حصارک، رفتن به سربازی، حضور در جبهه، مجروحیت، بازگشت کوتاه به خانه و سرانجام شهادت در عملیات والفجر ۸.
این مسیر، تصویر جوانی را ترسیم میکند که زندگیاش از خانه و محله آغاز شد و در جبهه، در کنار مجروحان و رزمندگان، به پایان رسید.
مادری که معنای ایثار را در ایمان جستوجو میکنددر روایت مخدره میرکلبعلی، آنچه بیش از همه برجسته است، نوع نگاه او به زندگی و شهادت فرزندش است. او از گذشته خود نیز با سادگی سخن میگوید؛ از روستای اورازان، از مکتبخانه، از کار در خانه و مزرعه، از ازدواج در نوجوانی و از سالهایی که خانواده برای ساختن زندگی در تهران، اهواز و کرج جابهجا میشدند.
در میان این خاطرات، سید فتحالله بهتدریج از یک کودک به جوانی تبدیل میشود که در مدرسه درس میخواند، با دوستانش بازی میکند، به مسجد میرود و سرانجام لباس سربازی میپوشد. مادر درباره او اغراق نمیکند؛ از او تصویری دور از زندگی واقعی نمیسازد. میگوید درسش متوسط بود، با بستگان رابطه خوبی داشت و تا جایی که توان داشت، در کارهای خانه کمک میکرد.
اما همین جوان معمولی، در روزگار جنگ مسئولیتی بر عهده گرفت که پایانش شهادت بود. سید فتحالله در جبهه به امدادرسانی به مجروحان و انتقال پیکر شهدا میپرداخت؛ کاری که در دل خطر انجام میشد و او را در معرض آسیب قرار میداد.
پس از مجروحیت، به خانه برگشت، اما با بهبود نسبی دوباره راهی جبهه شد. مرخصی هشتروزه شب عید، آخرین فرصت خانواده برای دیدار با او بود. سپس خبر شهادت رسید و خانواده، پیکر او را برای آخرین بار دیدند.
سالها از آن روزها گذشته است. مادر دیگر همه تاریخها و جزئیات را به یاد نمیآورد، اما معنای شهادت برایش همچنان روشن است. او فرزندش را در راه خدا و در امتداد راه امام حسین(ع) میداند و با همین باور از او سخن میگوید.
روایت مخدره میرکلبعلی، تنها قصه یک مادر و فرزند نیست؛ روایت نسلی است که در روزگار جنگ، زندگی شخصی خود را با مسئولیتی بزرگتر پیوند زد. سید فتحالله در میان خانواده و مردم حصارک رشد کرد، به جبهه رفت و در مسیر امدادرسانی به دیگران جان باخت. مادر نیز پس از آن، خاطره او را با ایمان و اعتقاد زنده نگه داشت.
شاید سالها بعد، وقتی نام سید فتحالله در نمایشگاهی از تصاویر شهدا به چشم مادر خورد، تمام آن روزها برای لحظهای دوباره پیش چشمش آمده باشد؛ کودکی که روزی در خانه متولد شد، پسری که در کوچههای حصارک بازی میکرد، جوانی که پس از مجروحیت دوباره به جبهه برگشت و امدادگری که هنگام انتقال مجروحان و پیکر شهدا روی مین رفت.
اما مادر، در پایان روایت خود، بر ظاهر زخمها و سختیهای شهادت مکث نمیکند. او به همان باور بازمیگردد که از ابتدا در کلامش حضور داشت: فرزندش را در راه خدا تقدیم کرده است.
این جمله، خلاصه نگاه او به سالهای دور و خاطره فرزندش است؛ نگاهی که در آن، داغ مادرانه با ایمان درهم آمیخته و یاد سید فتحالله میرمجیدی، فراتر از یک خاطره خانوادگی، به بخشی از روایت ایثار و فداکاری مردم این سرزمین تبدیل شده است.
گفتوگو از اباذری