پسرم را با «سلام نظامی» راهی کردم / دعای ۲۵ سالهام برای شهادت جواد مستجاب شد
به گزارش نوید شاهد البرز؛ آبانماه ۱۴۰۴ است و عطر شهادت هنوز در کوچه و پسکوچههای شهر زنده است. وقتی پای صحبت خانوادههای شهدا مینشینی، انگار زمان متوقف میشود؛ زمان در لحظهای منجمد شده که پرندهای سبکبال دست از تعلقات خاک شست و بر بام افلاک نشست. شهید والامقام «جواد ایزدی»، جوان ۲۶ ساله نخبه و دلاور سپاه پاسداران، از آن دست انسانهایی بود که زمین برای روح بزرگش قفسی تنگ به شمار میرفت. شهیدی که نه در گوشهای خلوت و در پناه امن، بلکه در میانه انفجار مهیب موشک، در حالی که میتوانست جان خود را نجات دهد، پلههای خطر را رو به بالا دوید تا برادران و همرزمان در بندِ آوار را به سلامت بیرون بکشد. 
روبهروی پدر باوقار و مادر زینبیاش، بانو حصاری نشستهایم؛ بانویی که خود از تباری عاشورایی است و پیوند خون و ایثار در سه نسل از مادران این خاندان جاری است. پیش روی شما، روایتی تفصیلی و دلنشین از واپسین روزها، لبخندها و ایثار خونین این پاسدار رشید اسلام است.
نوید شاهد: جناب آقای ایزدی، از روزهای پایانی آقا جواد بگویید. پدرها معمولاً با سکوت، دگرگونی فرزندانشان را میفهمند. آیا در روزها و شبهای آخر، نشانهای از پرواز و دلکندن در رفتار جواد حس میکردید؟
پدر شهید: بسمالله الرحمن الرحیم. حقیقت این است که وقتی امروز به روزهای پایانی زندگی این بچه نگاه میکنم، یقین پیدا میکنم که جواد میدانست رفتنی است. حال و هوایش در هفته آخر زمینی نبود؛ سبک شده بود، رفتارش، نگاهش و حتی شوخیهایش بوی پرواز میداد. انگار به جایی در ماورای این دنیا متصل بود که فهم آن از دایره درک حقیر ما خارج است.
خوب به یاد دارم، درست در شب پیش از واقعه شهادتش، مادرش در خانه نبود؛ برای عیادت از مادر گرامیاش به خانه مادربزرگ رفته بود. حدود ساعت ۹ شب بود که جواد آمد و رو به من گفت: «بابا، من اجازه میخواهم با دوستانم یکی دو ساعتی بروم بیرون.» طبق روال معمول با رفیق صمیمیاش شهید سیدسالار موسوی و دیگر همخدمتیاش آقا علیرضا محمودی، هفتهای یکی دو بار دور هم جمع میشدند و چرخی در شهر میزدند. اما آن شب رفتارشان فرق داشت؛ برخلاف همیشه که تا ساعت ۱۱ یا ۱۲ شب بیرون میماند، خیلی زود، حوالی ساعت ده و خردهای برگشت.
بعدها از دوستانش شنیدم که همان شب در حال ثبت یک قاب مشترک بودند؛ وقتی دوربین را بالا آورده بودند تا عکس سلفی بگیرند، یکی از آنها—گویا جواد یا سیدسالار—با لبخندی معنادار گفته بود: «بیا آخرین سلفیمان را هم بگیریم!» این حرف دل دوست دیگرشان را لرزانده بود که چرا امشب اینقدر از رفتن و خداحافظی دم میزنید؟ سیدسالار هم که بچه تبریز بود و این روزها مهمان خانه خالهاش در کرج زندگی میکرد، همان شب گفته بود: «باید بروم پیش خالهام و حلالیت آخر را بگیرم.» جواد و سالار هر دو چند روزی بود که مدام از رفتن و شهادت میگفتند؛ انگار نسیمی از بهشت به جانشان وزیده بود و آنها را به سمت ابدیت میخواند.
نوید شاهد: آخرین شبی که جواد در خانه خوابید و صبحی که دیگر بازگشتی نداشت، میان شما دو نفر چه گذشت؟
پدر شهید: وقتی برگشت، آمد کنارم نشست. نگاه پرمحبتش را انداخت به چشمهایم و گفت: «بابا، آمدم شببهخیر بگویم و دست و صورتت را ببوسم.» البته این رسم همیشگی جواد بود؛ پسری بینهایت مؤدب و مهربان بود و همیشه این احترام را در حق من و مادرش تمام میکرد، اما آن شب طمأنینه و آرامش عجیبی در کلامش موج میزد.
همان شب برگشت به من اشارهای کرد و گفت: «بابا، اوضاع منطقه ملتهب است؛ شک ندارم اینجا را میزنند.» منظورش محل خدمتش و ساختمان سپاه بود. نگاهش کردم و گفتم: «پسرم، توکلت به خدای بزرگ باشد؛ هر چه مقدر باشد همان میشود.» صبح روز دوشنبه شد؛ یک خداحافظی گرم و در عین حال آرام و معمولی با من کرد و رفت. من هم همراه با برادرش راهی محل کارم در نظرآباد شدم. هیچکدام نمیدانستیم که ظهر آن روز، قرار است آسمان با زمین پیوند بخورد و جواد به آرزوی دیرینهاش برسد. عقربههای ساعت به عدد ۱۲ نزدیک میشدند که حادثه رخ داد.
نوید شاهد: از لحظه حادثه و آن حماسه بینظیری که از جواد در قلب آتش روایت شده برایمان بگویید؛ روایتی که فرمانده و همرزمانش بازگو کردند.
پدر شهید: از آنجا که ما در لحظه شهادت در صحنه حضور نداشتیم، تمام این واقعه سوزناک و حماسی را از زبان فرمانده محترم جواد و معاون ایشان و شاهدان عینی شنیدم. جواد و بچهها در یگان منابع انسانی خدمت میکردند؛ ساختمانی چندطبقه که در مجاورت یک ساختمان دیگر قرار داشت. ساعت دوازده ظهر، ناگهان اولین موشک به مجتمع اصابت میکند.
فرمانده محترمشان تعریف میکرد: «شدت موج انفجار اول چنان مهیب و ویرانگر بود که من با وجود اینکه از قبل پایم آسیبدیده بود و با عصا راه میرفتم، حدود شش تا هفت متر پرت شدم و افتادم دم در آسانسور. تمام فضا را دودی غلیظ، خاکستر و غبار سیمان فراگرفت؛ چشم، چشم را نمیدید و تنفس ناممکن شده بود. در آن وانفسا که همه به دنبال راه فرار بودند، ناگهان دو دست محکم زیر بغل مرا گرفتند؛ شهید جواد ایزدی و شهید بهاری بودند. آنها در آن جهنم دود، مرا کشانکشان از راهپلهها پایین آوردند.»
فرمانده میگفت: «من هیچ جا را نمیدیدم، فقط صدای کوبیده شدن محکم پوتینهای بچهها را روی پلهها میشنیدم. متوجه شدم شیشههای خردشده و تیز در پای یکی از بچهها فرو رفته، اما با همان پای زخمی مدام در آن تاریکی و آوار میدوید و به دیگرانی که زیر کمدها و دیوارها گیر افتاده بودند کمک میکرد. چند نفر را نجات داد و آورد پایین. وقتی دوباره به همکف رسید، در تاریکی دستش به دست من خورد. با اضطراب گفتم: جواد تویی؟ گفت بله حاجی. با تمام وجود فریاد زدم: جواد نرو بالا! الان موشکهای بعدی را میزنند، نرو پسرم!»
نوید شاهد: اما جواد نایستاد و بازگشت؛ چه انگیزهای موجب شد او دوباره به دل خطر بزند؟
پدر شهید: اینجاست که عیار انسانیت و غیرت یک پاسدار نمایان میشود. جواد میتوانست به راحتی از ساختمان خارج شود و در امان بماند؛ وظیفهاش را هم در قبال فرمانده و چند نفر از نیروها انجام داده بود. اما او از جنس دیگری بود. فرماندهاش با بغض میگفت: «وقتی دستش را گرفتم و التماس کردم بالا نرود، جواد در چشمهایم نگاه کرد و گفت: حاجی، سیدسالار طبقه بالا گیر افتاده! من نمیتوانم او را بگذارم و بروم.»
سیدسالار موسوی، رفیق گرمابه و گلستانش، خسته از شیفت، در یکی از اتاقهای طبقات بالا خوابیده بود و با انفجار اول، زیر خروارها آوار و بتن محبوس شده بود. جواد پلهها را دو تا یکی بالا دوید. رفت توی دل آتش، سنگها و خاکها را کنار زد و توانست سالار مظلوم را از زیر آوار بیرون بکشد. او را روی دوش و بازوانش گرفت و تا دم راهپله و پاگرد پایین آورد. همه این صحنهها در عرض چند ثانیه تا یکی دو دقیقه گذشت.
اما تقدیر الهی بر معراج این یاران نوشته شده بود. درست زمانی که جواد به همراه سالار به پاگرد رسیدند، موشکهای بعدی که بسیار سهمگینتر و مخربتر بودند دقیقاً به همان نقطه اصابت کردند. آوار مهیبی فروریخت. در همان لحظات، فرمانده و معاون با سختی درهای دیگر را باز کردند و کسانی که حبس شده بودند نجات یافتند، اما این سه عزیز در همان نقطه آسمانی شدند. معاون یگان میگفت وقتی گرد و خاک فروکش کرد و ما برای امداد وارد ساختمان تخریبشده شدیم، پیکرهای مطهر جواد ایزدی، سیدسالار موسوی و شهید بهاری را سر پاگرد پیدا کردیم؛ آنها جزو اولین شهدایی بودند که با پیکری گلگون به دیدار معبود شتافتند. جان شیرین است، اما برای مؤمنانی چون جواد، غیرت و رفاقت و نجات همنوع شیرینتر از هر حیاتی در این دنیای فانی بود.
نوید شاهد: سرکار خانم حصاری، سلام بر شما و قلب صبورتان. مادری کردن برای جوانی نخبه و مؤمن و سپس تقدیم کردنش در راه خدا، ماجرایی است که زبان از وصفش قاصر است. پیش از ورود به احوالات جواد، شنیدهایم که شما، والده محترمتان و مادربزرگتان، هر سه مفتخر به مقام والای مادر شهید هستید. این پیوند عجیب با شهادت چگونه در جان شما ریشه دوانده است؟
مادر شهید: سلام علیکم و رحمتالله. خوش آمدید عزیزانم. بله، خداوند این تقدیر سراسر افتخار را برای خاندان ما رقم زده است. مادربزرگم، مادرم و امروز بنده، هر سه داغدار اما سرافراز به مقام مادر شهید هستیم. این پیوند خونی نیست، این پیوند مکتبی و عشقی است که در شیر مادران ما جاری بوده است.
به همین دلیل، سالیان دراز—شاید بیش از بیست و پنج سال تمام—همیشه در قنوتها و سجدههایم دست به آسمان بلند میکردم و یک دعای همیشگی داشتم؛ همیشه میگفتم: «خدایا! مرگ فرزندان مرا تصادف، سوختن و افتادن در بستر قرار نده؛ پروردگارا، اگر قرار است پرونده زندگی بچههای من بسته شود، مرگشان را شهادت فی سبیلالله قرار بده.» من همیشه برای آنها تمنای شهادت داشتم، اما حقیقتش این است که جواد فقط ۲۶ سالش بود، یک جوان نخبه، تحصیلکرده، شاداب و رعنا؛ فکر نمیکردم به این زودی دعایم مستجاب شود و دستهایم از دستان پرمحبتش خالی گردد.
نوید شاهد: رابطه عاطفی شما با جواد در محیط خانه چطور بود؟ مادر و پسر با چه لحنی با یکدیگر سخن میگفتید؟
مادر شهید: ما فراتر از یک مادر و فرزند معمولی بودیم؛ رفیق بودیم، جانِ هم بودیم. از در خانه که وارد میشد، به شوخی و با لبخندی شیرین رو به من سلام نظامی میداد؛ من هم غش میکردم برای خندههایش و دورش میگشت و قربانصدقهاش میرفتم. همهاش در آغوش هم بودیم.
پشت تلفن هر وقت زنگ میزد، اولین کلامش این بود: «جانِ جانِ مادرِ من...» چنان احترامی میگذاشت و چنان با واژهها به من محبت میکرد که نظیر نداشت. اگر یک استکان چای جلویش میگذاشتم، بارها دستم را میبوسید و تشکر میکرد. من هم عاشقانه دوستش داشتم. هر وقت به او زنگ میزدم با کلماتی سرشار از مهر صدایش میکردم؛ میگفتم: «سلام زندگی من، سلام عشق من، سلام نفس من، جگر من، آسمان من، زمین من، اقیانوس من، گلستان من، بوستان من...» تمام هستیام را در نام او خلاصه میکردم. ادب، وقار و عشقی که او به پای من و پدرش میریخت، پاداش تمام سالهای مادریام بود.
نوید شاهد: مادر جان، آیا جواد در این اواخر از رفتن صحبتی به میان میآورد؟ هیچوقت شد که صراحتاً بگوید عازم سفری بیبازگشت است؟
مادر شهید: بله، در این اواخر حال و هوایش کاملاً عوض شده بود. یکروزدرمیان میآمد کنارم مینشست، دستهایم را میگرفت، صورتم را میبوسید و التماسکنان میگفت: «مامان، تو رو خدا حلالم کن.» من با تعجب نگاهش میکردم و میگفتم: «مادر جان، تو کاری نکردی، تو سراپا نیکی و ادبی، برای چه حلالت کنم؟» اما او با اصرار میگفت: «نه مامان، باید از ته دل، از عمق قلبت مرا حلال کنی.» و من دست روی سرش میکشیدم و میگفتم: «انشاءالله عاقبتبهخیر شوی مادر.»
گاهی اوقات در میان شوخیهایش، وصیتهای بسیار عمیق میکرد. میگفت: «مامان جان، اگر یک روزی برای من اتفاقی افتاد و شهید شدم، مزار مرا فلانطور درست کنید؛ نکند خالهها بیایند و سر مزارم بیقراری و سر و صدا کنندها! آرام باشید.» من آن روزها این حرفها را به حساب شوخیهای همیشگیاش میگذاشتم و اصلاً باورم نمیشد روزی فرا برسد که بر سر مزارش به این کلمات فکر کنم.
سه روز پیش از حادثه، وارد اتاقش شدم. جواد همیشه بسیار مرتب، آراسته و شیکپوش بود؛ عطر و ادکلنهای خوشبو میزد و تمیز راه میرفت، هرچند خودش زیاد اهل خرید و بازار رفتن نبود و بیشتر لباسهایش را من برایش میپسندیدم و میخریدم. به او گفتم: «جواد جان، بلند شو با هم برویم بازار برایت لباسهای تازه بخرم.» به چشمهایم زل زد؛ لحنش چنان جدی و محکم بود که لرزه بر تنم انداخت. گفت: «مامان جان، لباس جدید نمیخواهم؛ من دارم میروم آن دنیا...» جا خوردم. گفتم: «وای پسر، این حرفها چیست که میزنی؟ خدا نکند!» اما او لبخند زد؛ لبخندی که حکایت از یقینی استوار داشت.
نوید شاهد: گویا گفتوگویی هم در خصوص احتمال حمله و خطرات پادگان میان شما و او در شبهای پایانی شکل گرفته بود؛ آن خاطره را بازگو میفرمایید؟
مادر شهید: بله، یادم هست یک شب روی کاناپه اتاق نشسته بود. اخبار از تنشها و تهدیدات میگفت. جواد متفکرانه رو به برادرش کرد و گفت: «به نظرت اسرائیل اینجا را میزند یا نه؟» برادرش با نگرانی گفت: «جواد، شرایط خطرناک است، اگر اینطور است فردا نرو سر کار.»
من آن لحظه در آشپزخانه مشغول آماده کردن چای و غذا بودم. جواد از روی کاناپه سرش را چرخاند و نگاه پر از پرسش و محبتش را به من دوخت؛ میخواست بداند نظر منِ مادر چیست. از همان توی آشپزخانه نگاهش کردم و با قلبی محکم گفتم: «پسرم! بیاذن و اراده پروردگار حتی یک برگ هم از شاخه درخت نمیافتد. اگر در تقدیر الهی این باشد که تو در پادگان سپاه به شهادت برسی، میرسی و اگر نه، در امنیتی. همه چیز دست خداست.» جواد با شنیدن این حرف گل از گلش شکفت؛ دستهایش را بالا برد، رو به آسمان گرفت و گفت: «الهی راضیاً برضاک... هر چه خدا بخواهد، همان است.» این را گفت و با خیالی آسوده و آرام رفت توی اتاقش خوابید. او روحش را به خدا سپرده بود و از هیچ خطری واهمه نداشت.
نوید شاهد: مادر جان، شما داغهای سنگینی دیدهاید، اما صدایتان بوی صلابت و ایمان میدهد. اگر کسی از شما بپرسد حقیقت «شهادت» چیست، چه پاسخی میدهید؟
مادر شهید: شهادت یک راز است؛ یک عشق دونفره میان بنده و خدا. شهادت معاملهای است که فقط عاشقان واقعی خریدارش هستند. وقتی بندهای از صمیم قلب و با تمام وجودش عاشق خدا میشود، خداوند هم عاشق او میشود؛ و وقتی خدا عاشق بندهای شد، دیگر او را روی این زمین خاکی رها نمیکند، او را میخرد، میبرد پیش خودش و در جوار رحمت و بهشت ابدیاش جای میدهد.
آدمهای معمولی و دنیادوست هرگز به این جایگاه رفیع نمیرسند. شهادت پاداش عبور از سیمخاردارهای نفس است. جواد من عاشق بود؛ جواد برای این خاک، برای مردمش، برای دوستانش و بالاتر از همه برای رضایت پروردگارش از عزیزترین داراییاش گذشت. امروز اگرچه جای خالی لبخندها و سلام نظامیهایش دلم را به درد میآورد، اما خوشحالم که امانت خدا را روسفید به صاحب اصلیاش بازگرداندم.
نوید شاهد: سرکار خانم حصاری و جناب آقای ایزدی، از اینکه با صبوری و طمأنینه ما را میهمان خاطرات عطرآگین فرزند شهیدتان کردید سپاسگزاریم. علو درجات پاسدار رشید اسلام، شهید جواد ایزدی و همرزمانش را از درگاه خداوند متعال مسألت داریم.
پدر و مادر شهید: ما هم از شما و تمام تلاشگران عرصه جهاد تبیین و خبرگزاری نوید شاهد تشکر میکنیم که نمیگذارید غبار فراموشی بر ایثار این بچهها بنشیند. اجر همه شما با حضرت سیدالشهدا (ع). والسلام علیکم و رحمتالله.
گفتوگو از اباذری