آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۴۸۵۲
۰۹:۰۰

۱۴۰۴/۱۲/۲۷
قسمت دوم خاطرات شهید «نعمت‌الله غریب‌بلوک»

نور چشمم از من جدا شد

برادر شهید «نعمت‌الله غریب‌بلوک» نقل می‌کند: «گفتم: مگه نعمت موقع رفتن به شما و مادر نگفت وقتی شهید شدم دیگه گریه نکنین. پدرم گفت: حق با توست، ولی نور چشمم ازم جدا شد.»


به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید نعمت‌الله غریب‌بلوک» سیزدهم تیرماه ۱۳۳۷ در شهرستان دامغان به دنیا آمد. پدرش نوروزعلی، کشاورز بود و مادرش گل‌خانم نام داشت. تا پایان دوره کاردانی در رشته مکانیک درس خواند. سال ۱۳۵۸ ازدواج کرد و صاحب سه پسر و یک دختر شد. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. بیست و دوم اسفندماه ۱۳۶۳ در شرق رود دجله عراق بر اثر اصابت ترکش به سر، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای روستای چهاردِه زادگاهش قرار دارد.

نور چشمم از من جدا شد

بین بچه‌ها زمزمه‌ای را شنیدم که معاون گروهان شهید شد

قبل از سوارشدن، نعمت آمد و گفت: «سوار قایق‌ها بشین و طبق نقشه از داخل آب‌راهه حرکت کنین! محور عملیاتی هم روی نقشه، با شناسایی بچه‌ها مشخص شده.» بعد از چند ساعت، خط اول را شکستیم. با دستور معاون گروهان، شروع به کندن سنگر کردیم. کار که تمام شد، نعمت سر رسید و گفت: «بچه‌ها! برین داخل سنگرها! اما نزدیک غروب مواظب آب هم باشین تا دشمن از مسیر آب حمله نکنه!»

موقع اذان صبح، بین بچه‌ها زمزمه‌ای را شنیدم که معاون گروهان شهید شد. بالای سرش رفتم. از پیشانی نعمت خون می‌ریخت. موقع بوسیدن پیشانی‌اش فکر کردم و با خودم گفتم: «نعمت! معاون گروهان خوبی بودی! حالا که رفتی، ما باید چه کار کنیم؟»

(به نقل از علی‌اصغر خراشی، هم‌رزم شهید)

بیشتر بخوانید: باید به فکر ساختن زندگی آخرت باشیم

با بودن نعمت، ساختمان را تا آخر نگه داشتیم

طبقه چهارم ساختمان آموزش و پرورش شد مقر ما. نزدیک رودخانه مهاباد بود. در میان ناامنی کردستان، هر احتمال را از طرف ضدانقلاب می‌دادیم. نعمت گفت: «باید بریم خیابان‌های اطراف رو شناسایی کنیم و همسایه‌ها رو زیر نظر داشته باشیم.»

یکی از بچه‌ها گفت: «شما فرمانده هستی! باید در مقر بمونی! ما می‌ریم.»

همراه‌مان آمد. به تک‌تک همسایه‌ها اخطار داد و با آن‌ها صحبت کرد. بعد گفت: «برای حفظ ساختمان مقر مجبوریم در چهار طرف سنگر بگیریم و مواظب باشیم کسی وارد اینجا نشه.» با بودن نعمت، ساختمان را تا آخر نگه داشتیم.

(به نقل از صفرعلی رنگریز، دوست شهید)

بابا به قولش وفا کرد

به چشمان بابا خیره شدم. همان‌طور که می‌خندید، اتوبوس هم آرام از کنارمان گذشت و خنده پدر هم با او رفت.‌ می‌خواست به جبهه برود که چند نفری جمع شدیم و یک نقشه درست و حسابی ریختیم. در را قفل کردیم. یک صدا گفتیم: «بابا! نرو! نرو!» ما را نشاند و خودش هم بین ما نشست. گفت: «من به‌خاطر خدا می‌رم، شما دعا کنین من برگردم!»

گفتیم: «نه! تو نمیای.» همه را بوسید و گفت: «اگه خدا دوست داشته باشه برمی‌گردم.» حالا به قولش وفا کرد. بابا برگشت؛ با بیست و سه تا دوست دیگرش، اما این بار عکسش جلوی شیشه ماشین بود که به من لبخند می‌زد.

(به نقل از فرزند شهید)

دعا کنین ما هم شهید بشیم

یکی از دوستان بابا بعد از شهادتش گفت: «توی عملیات بدر هرکس سراغ رضایی، فرمانده گروهان رو از نعمت می‌گرفت، او می‌گفت: «خسته بود، رفت زیر پل یک کم استراحت کنه، الآن میاد.» اصرار که کردن، گفت: «منتظرش نباشین! شهید شده! پیکرش رو گذاشتم اونجا تا به عقب ببریم.» بچه‌ها دیگه حرفی نزدن. بعد خنده‌ای کرد و گفت: «ناراحت نباشین، دعا کنین ما هم شهید بشیم!» یکی دو ساعت بعد شهید شد.

(به نقل از فرزند شهید)

نور چشم

خواستم در را باز کنم که یکی از دوستانش را دیدم. احوال‌پرسی کردیم و گفتم: «چه خبر؟ تازه از جبهه اومدی؟» گفت: «راستش با رفتن نعمت، سررشته زندگی‌مون گم شده. جبهه هم نبودم.» چند دقیقه‌ای حرف زدیم. بعد از خداحافظی با او اشک‌هایم را پاک کردم و داخل خانه رفتم. با دیدن پدر سلامی کردم و احوالی پرسیدم. لباس‌هایم را عوض کردم و خواستم بنشینم که پدر گریه افتاد.

گفتم: «بابا! مگه نعمت موقع رفتن به شما و مادر نگفت الآن گریه کنین! ولی وقتی شهید شدم دیگه گریه نکنین! چون دشمن ما خوشحال می‌شه. پدرم گفت: «حق با توست، ولی نور چشمم ازم جدا شد.»

(به نقل از برادر شهید)

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه