نوید شاهد | فرهنگ ایثار و شهادت

آزاده باش

آزاده باش

رابطه عاطفی ام با محسن خیلی عمیق بود، اما نمی گذاشتم این حس به وظیفه مادری ام که تربیت یک مرد تمام عیار بود. به موقع محبت می کردم و قربان صدقه اش می رفتم و جایی که لازم بود جدی می شدم و مثل یک مرد شانه به شانه اش می ایستادم.
نامه ای از کردستان/ شهید قاسم بوربوراژدری

نامه ای از کردستان/ شهید قاسم بوربوراژدری

با سلام و درود فراوان به امام زمان حج تعالی فرجه و نايب بر حقش امام امت امام خمينی بت شكن و با سلام و درود فراوان به امت شهيد پرور ايران و شهدای اسلام از حسينی تا خميني خدمت پدر زن مشهدي رضا سلام عرض می كنم و پس از عرض سلام سلامتی شما را از درگاه خداوند متعال خواستار م و اگر از احوال اينجانب قاسم بور بور داماد خود خواسته باشيد شكر خدا خوب هستم.
نامه خواندنی از یک سرباز شهید

نامه خواندنی از یک سرباز شهید

من یک سرباز اسلام هستم تا خون در بدن دارم با کافران می جنگم و شما مادر اگر من به تو نگفتم که به جبهه می روم اما می دانند که من برای دفاع از اسلام به جبهه آمده ام
به جای پدر

به جای پدر

اسماعیل پشت در ایستاده و منتظر بود تا نمازش تمام شود، تا به داخل اتاق بیاید و با من صحبت کند. حسین پازوکی، پدر اسماعیل، تا به حال دو دفعه به جبهه رفته بود و اسماعیل، از رفتن پدرش همیشه ناراحت می شد. چونکه دلش می خواست به همراه پدرش به جبهه برود و با دشمنان بجنگد.
شهید «احمد مردیان»؛ با درس خواندن به انقلاب خدمت کنید

شهید «احمد مردیان»؛ با درس خواندن به انقلاب خدمت کنید

پدر و مادر عزیزم، ما در اینجا مشغول مبارزه با دشمنان اسلام هستیم و همیشه توکل بر خدای بزرگ می کنیم. پدر جان و مادر جان سعی کنید که همیشه بعد از نمازتان کلیه رزمندگان و خانواده هایشان و مخصوصاً امام عزیزمان را دعا کنید. برادر عزیزم محمدعلی جان سعی کن که همیشه درس خود را خوب بخوانی و تا می توانی به این انقلاب خدمت بکنی و همینطور به پدر و مادرمان و برادر و خواهرایمان احترام بگذارید.
خاطرات طنز در جبهه به روایت رزمندگان

خاطرات طنز در جبهه به روایت رزمندگان

در عملیات فاو، ما در گردان حبیب در حالت آماده باش و در حالت انتظار ایستاده بودیم که هر لحظه دستور حمله صادر شود و ما حمله را آغاز کنیم، گردان های عمل کننده قبل از گردان حبیب به خط دشمن زده بودند و در خط مقدم درگیری شدید بود. دشمن دائماً منطقه را که در حالت تاریکی مطلق بود با منور روشن می کرد، در همان لحظه دیدم که یکی از شهدا که نامش در خاطرم نیست و در چند متری من بود کتابی در دستش گرفته و مطالعه می کند