جانباز «ملک‌محمدی» روایت پر کشیدن همرزمش را روایت می‌کند

جانباز «ملک‌محمدی» روایت پر کشیدن همرزمش را روایت می‌کند

«وقتی ۴۱۶ جهنده آمریکایی منفجر شد. ۷۰ سانت شهید آقاجانی به بالا پرتاب شد. لحظه خیلی عجیبی بود، زود پر کشید، رفت و بر روحی بچه‌هایی که آنجا بودند تأثیر گذاشت ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات جانباز ۷۰ درصد «علی ملک‌محمدی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
بعد از چند ماه نور مهتابی را برای اولین بار دیدم
برگی از خاطرات؛

بعد از چند ماه نور مهتابی را برای اولین بار دیدم

«یک لحظه چشمم حالت سفیدی زد مثل یک مه و ابر بود. من برای اولین بار بعد از چند ماه نور مهتابی را دیدم. یک چشمم بینایی‌اش آنجا به دست آمد ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات جانباز ۷۰ درصد«علی ملک‌محمدی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
شهیدی که برای خواهرش دفتر و مداد می‌خرید
برگی از خاطرات شهدا؛

شهیدی که برای خواهرش دفتر و مداد می‌خرید

«برادر شهیدم من را دوست داشت. وقتی کار می‌کرد پول‌های خردی که در جیبش سنگینی می‌کرد به من می‌داد و برایم دفتر و مداد می‌خرید ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید «رضا اسمعیلی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
صورت و دستم سوخت و چشمم ترکش خورد
برگی از خاطرات؛

صورت و دستم سوخت و چشمم ترکش خورد

«صبح در حال پاکسازی منطقه بودیم که چیزی شبیه دینامیت یا دبه پلاستیکی دیدم نزدیکش شدم داخل ظرف، بمب دست‌ساز بود و از دو ناحیه مسلح بود م. اولی را خنثی کردم، اما دومی عمل کرد و کنارم دو نفر مهندس و دو نفر سرباز پیاده بودند. من افتادم. صورت و دستم سوخت و چشمم هم ترکش خورد بیهوش شدم ولی موج انفجار تو ذهنم بود انگار حافظه‌ام را از دست داده بودم ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات جانباز ۷۰ درصد «علی ملک‌محمدی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
پیرمرد با رفتار شهید «ابوترابی»، رفتارش تغییر کرد

پیرمرد با رفتار شهید «ابوترابی»، رفتارش تغییر کرد

«توی اردوگاه پیرمردی میان ما بود که با رفتارش همه را خسته کرده بود. از همه چیز ایراد می‌گرفت. مدام غر می‌زد و با هیچ‌کس هم سر سازگاری نداشت. یک شب با یکی از هم‌اتاقی‌هایش دعوا کرد و کارشان به کتک‌کاری کشید ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات سید آزادگان، شهید «حجت‌الاسلام‌والمسلمین سیدعلی‌اکبر ابوترابی‌فرد» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
خوشحالی مادری از تماس فرزندش در جبهه
برگرفته از داستان طنز دفاع مقدس؛

خوشحالی مادری از تماس فرزندش در جبهه

«مادر با دیدن من بی‌نهایت خوشحال شد بغلم کرد و بوسید خبر تماس سعید را به من داد. بعد رو کرد به زن‌های همسایه که همه در حیاط ما جمع شده بودند گفت: بمیرم. دخترم می‌ره خونه دوستش برای سعیدم گریه میکنه. قربونش برم الهی ...» آنچه می‌خوانید گزیده‌ای از داستان طنز دفاع مقدس است که تقدیم حضورتان می‌شود.
مانور آموزش نظامی را به فوتبال ترجیح داد
خاطره‌ای از مادر شهید «اسمعیلی»:

مانور آموزش نظامی را به فوتبال ترجیح داد

«ورزش می‌کرد در فوتبال نفر اول و جایزه گرفته بود. مربی ورزش به ایشان گفته بود. مسابقه فوتبال داریم. پسرم علارغم اینکه فوتبال را دوست داشت جواب داده بود نمی‌توانم بیایم می‌خواهم به مانور بروم و نرفت ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید «رضا اسمعیلی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
برادرم همیشه پشتیبان خانواده بود
خاطره‌ای از خواهر شهید «اسمعیلی»:

برادرم همیشه پشتیبان خانواده بود

«برادرم همیشه پشتیبان خانواده بود. به خواهر، برادر، پدر و مادرش کمک می‌کرد. عروسی برادرش نزدیک بود به پدرش گفته بود شما فکر پول را نکنید از کسی قرض نگیرید، خودم هستم ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید «رضا اسمعیلی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
آخرین عکس شهید «اسمعیلی»
برگی از خاطرات مادران شهدا؛

آخرین عکس شهید «اسمعیلی»

«برای آخرین بار که به جبهه می‌رفت، قبلش به دیدن مادربزرگش در روستا و خواهرش در کرج رفت و سپس اعزام شد. به گفته‌اش عمل کرد در سومین روز شهادتش، دوستش آخرین عکس پسرم را آورد و به من داد ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید «رضا اسمعیلی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
خاطرات شهید «احمدعلی طاهرخانی» در دفاع از حقوق کارگران

خاطرات شهید «احمدعلی طاهرخانی» در دفاع از حقوق کارگران

«چند وقتی بود کارگرا از اینکه کارخونه‌دار‌ها حقوقشونو نمی‌دادن اعتراض داشتن. حاجی رفت با کارخونه‌دار‌ها به نفع کارگرا صحبت کرده، اما این طاغوتی‌های لامذهب دنبال خراب کردن حاجی بودن و شروع به زدنش کردند و در نهایت حاجی در بیمارستان بستری شد ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید «احمدعلی طاهرخانی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
بعدی 9 10 11 12 قبلی