بهترین و بالاترین درجات کمال انسانی
قسمت دوم خاطرات شهید «محمدتقی فیض»

بهترین و بالاترین درجات کمال انسانی

هم‌رزم شهید «محمدتقی فیض» نقل می‌کند: «برایم نوشت: جبهه دانشگاه است. جایی که می‌توانید به بهترین و بالاترین درجات کمال انسانی برسید.»
وقتی نیت خدایی باشد، شکست معنا ندارد
قسمت نخست خاطرات شهید «محمدتقی فیض»

وقتی نیت خدایی باشد، شکست معنا ندارد

برادر شهید «محمدتقی فیض» نقل می‌کند: «جواب داد: دفاع از حق عاقبتش خوبه. مطمئن باشین اونا نمی‌تونستن کاری بکنن، چون هدف ما برای خدا و انقلابه.»
اعمال ما پیش خدا ضبط می‌شه
قسمت دوم خاطرات شهید «عباسعلی فیض»

اعمال ما پیش خدا ضبط می‌شه

خواهر شهید «عباسعلی فیض» نقل می‌کند: «به من گفت: غیبت‌های شما پیش خدا ضبط می‌شه. طوری رفتار کنین که اگه اعمال‌تون رو دوباره دیدین، شرمنده نشین!»
نور چشمم از من جدا شد
قسمت دوم خاطرات شهید «نعمت‌الله غریب‌بلوک»

نور چشمم از من جدا شد

برادر شهید «نعمت‌الله غریب‌بلوک» نقل می‌کند: «گفتم: مگه نعمت موقع رفتن به شما و مادر نگفت وقتی شهید شدم دیگه گریه نکنین. پدرم گفت: حق با توست، ولی نور چشمم ازم جدا شد.»
حتماً بر کفر جهانی پیروز می‌شویم
قسمت نخست خاطرات شهید «عباسعلی فیض»

حتماً بر کفر جهانی پیروز می‌شویم

هم‌رزم شهید «عباسعلی فیض» نقل می‌کند: «گفت: اگه ما توی همه مسائل به حرف امام باشیم، حتماً بر کفر جهانی پیروز می‌شیم.»
باید به فکر ساختن زندگی آخرت باشیم
قسمت نخست خاطرات شهید «نعمت‌الله غریب‌بلوک»

باید به فکر ساختن زندگی آخرت باشیم

همسر شهید «نعمت‌الله غریب‌بلوک» نقل می‌کند: «گفتم: حالا که اومدی به فکر زندگی باش! گفت: باید به فکر ساختن زندگی آخرت‌مون باشیم! کاری نکنیم که نتونیم جواب خانواده شهدا رو بدیم!»
تا لحظه‌ شهادت، بوی عطرش به مشام می‌رسید
قسمت دوم خاطرات شهید «سعید عباسی»

تا لحظه‌ شهادت، بوی عطرش به مشام می‌رسید

هم‌رزم شهید «سعید عباسی» نقل می‌کند: «از همون دور که داشت به من نزدیک می‌شد، نسیم، بوی عطرش رو آورد. تا لحظه‌ شهادتش هم اون بو وجود داشت.»
چفیه پدر
قسمت دوم خاطرات شهید «حسن عباسی»

چفیه پدر

همسر شهید «حسن عباسی» نقل می‌کند: «لحظه‌ آخر، کادو را به فاطمه داد و گفت: دوست دارم نگهش داری. هنوز هم فاطمه هر وقت دلتنگ می‌شود، با بوییدن چفیه‌ پدر، یاد او را در خاطرش زنده می‌کند»
مانند مولایش حسین (ع)، پیکرش بی‌سر بود
قسمت نخست خاطرات شهید «سعید عباسی»

مانند مولایش حسین (ع)، پیکرش بی‌سر بود

هم‌رزم شهید «سعید عباسی» نقل می‌کند: «سنگر لو رفته بود و بعثی‌ها آن را هدف خمپاره قرار دادند. صبح که رفتیم و پیکرشان را دیدیم، هر دو بی‌سر بودند.»
خدا کفایت می‌کند
قسمت نخست خاطرات شهید «حسن عباسی»

خدا کفایت می‌کند

همرزم شهید «حسن عباسی» نقل می‌کند: «حرفم را قطع کرد و گفت: مرگ و زندگی دست کسی هست که سرپرست همه‌ ماست. من چه باشم و چه نباشم، خودش بچه‌هام رو کفایت می‌کنه.»
بعدی 6 7 8 9 قبلی