برادر شهید «نعمتالله غریببلوک» نقل میکند: «گفتم: مگه نعمت موقع رفتن به شما و مادر نگفت وقتی شهید شدم دیگه گریه نکنین. پدرم گفت: حق با توست، ولی نور چشمم ازم جدا شد.»
همسر شهید «نعمتالله غریببلوک» نقل میکند: «گفتم: حالا که اومدی به فکر زندگی باش! گفت: باید به فکر ساختن زندگی آخرتمون باشیم! کاری نکنیم که نتونیم جواب خانواده شهدا رو بدیم!»
همسر شهید «حسن عباسی» نقل میکند: «لحظه آخر، کادو را به فاطمه داد و گفت: دوست دارم نگهش داری. هنوز هم فاطمه هر وقت دلتنگ میشود، با بوییدن چفیه پدر، یاد او را در خاطرش زنده میکند»
همرزم شهید «حسن عباسی» نقل میکند: «حرفم را قطع کرد و گفت: مرگ و زندگی دست کسی هست که سرپرست همه ماست. من چه باشم و چه نباشم، خودش بچههام رو کفایت میکنه.»