خواهر شهید «مهدی هادی» نقل میکند: «به حال شهدا غبطه میخورد. وقتی از آنها یاد میکرد، میگفت: «خوشا به حالشون که رفتن و ما جا موندیم. میشه یک روز شهادت نصیب ما هم بشه!»
مادر شهید «حسن خادمیانوامرزانی» نقل میکند: «بچههایمان قدونیم قد بودند. بینشان از کلاس اول تا پنجم میتوانستی پیدا کنی. حسن اول بود؛ هم در کلاس، هم در بخشندگی.»
خواهر شهید «علیاصغر فراتی» نقل میکند: «دست و پای مادر را میبوسید. مادر میخندید و از گوشه چشمش اشک بود که روی گونههایش میغلتید. گفت: حلالم کن! میخوام برم جبهه! مادر گفت: نه علیاصغرجان! نه!»
همرزم شهید «علیرضا فرخنژاد» نقل میکند: «به مسئول تبلیغات گفت: روی این تابلو بنویس لبخند بزن رزمنده و جلوی جاده خندق بزن! دیدن این جمله به بچهها روحیه میده و لبشان رو به خنده باز میکنه.»
مادر شهید «مهدی اشرف» نقل میکند: «گفتم: دلت به حال مادر نمیسوزه؟ گفت: شما همون کاری رو بکنین که حضرت زینب کرد. بعد خندید و گفت: تا راه کربلا باز نشه من میرم.»
همرزم شهید «عباسعلی رنگریز» نقل میکند: «گفتم: عباس تو نه! تنها پسر کربلایی جمشید نه! نرو! نگاهم کرد و گفت: ما کجا و شهادت کجا؟ وارد معبر شد تا به دلبرش برسد.»
همسر شهید «عباسعلی رنگریز» نقل میکند: «فاصله من با او فقط به شماره نفسهایم و قطرههای اشکم بود. نزدیکتر رفتم. بالای سر عباسعلی نشستم. گفتم: این قرار ما نبود عباس!»
همرزم شهید «مجید طالببیدختی» نقل میکند: «گفت: من این لباس پلنگی رو مییارم. نزدیک خط که رسیدیم میخوام بپوشم. من شهید میشم. میخوام خدا رو توی لباس نو ملاقات کنم.»
همرزم شهید «حمیدرضا یدالهی» نقل میکند: «آرام و بیصدا پاییدمش. وضو گرفت و داشت به طرف همان قبر میرفت. خوابم نبرد. هزاران فکر از ذهنم گذشت. بعد از شهادتش به بچهها گفتم که حمیدرضا بود توی دل شب با خدا خلوت میکرد.»
دختر شهید «سید رضی موسوی» نقل میکند: «هدیهای از سوی حضرت آقا برای پدر رسید: یک انگشتر، تابلویی کوچک از تصویر ایشان که بالایش نوشته شده بود، تقدیم به سید رضی.»