روح بزرگی که می‌تواند دنیای اسلام را دگرگون کند
خاطره‌ای از یوسف حنا درباره سید نواب صفوی

روح بزرگی که می‌تواند دنیای اسلام را دگرگون کند

خاطره «روح بزرگ» از کتاب «شهید سید مجتبی نواب صفوی» که به همت«ارمیا آدینه» نوشته، انتخاب شده است.
روز ظالم به یقین تیره‌تر از مظلوم است

روز ظالم به یقین تیره‌تر از مظلوم است

«درس عبرت» یکی از خاطرات کتاب «خاطرات حجه‌الاسلام حسینی همدانی» است. در قسمتی از این خاطره می‌خوانیم: «گفتند که خیلی ها را گرفته‌اند از جمله همان سرگرد ریاحی، که در همان سلولی که شما بودید زندانی شده است. بیایید او را ببینید» گفتم:«نه چون روش من سرزنش نیست، همان بس است اما این شعر را برای او بخوانید که: «روز مظلوم اگر تیره و اگر مشئوم است روز ظالم به یقین تیره تر از مظلوم است»
یوسفم بعد از یازده سال آمد ولی کلبه را گلستان نکرد

یوسفم بعد از یازده سال آمد ولی کلبه را گلستان نکرد

مجموعه خاطرات «هما شالباف‌زاده» همسر «سردار شهید محسن امیدی» در کتاب«هما» به خاطره نگاری ربابه جعفری و جمشید طالبی نگاشته شده است که در قسمتی از آن اینطور نوشته است: «یازده سال مثل یعقوب زندگی کرده بودم و حالا یوسفم برگشته بود به کنعانش؛ ولی چرا کلبه را گلستان نکرده بود؟»
«خدایا، این قربانی را از من بپذیر» روایتی خواندنی از کتاب «پیام‌برِ بهشت»

«خدایا، این قربانی را از من بپذیر» روایتی خواندنی از کتاب «پیام‌برِ بهشت»

کتاب«پیام‌برِ بهشت» زوایای دوران دفاع مقدس به قدری گستره است که تا امروز بخش‌های بسیاری از آن مغفول مانده است. بسیاری از ما نمی‌دانیم که خانواده‌ها چگونه از نحوه شهادت عزیزان‌شان باخبر می‌شدند.

فرمانده‌ای که همه دغدغه‌اش خود‌کفایی بود/ لباس دوختن شهید ستاری برای همسرش

بمباران‌های هوایی شدت گرفته بود. در اینجا سرلشکر ستاری تمام تخصص و فن مدیریتی را به کارگرفت و کاری‌ کرد کارستان، طوری که رسانه‌های خارجی گفتند ایرانی‌ها برای مقابله با هواپیماهای عراق از چین و کره نیروهای متخصص آوردند.
در خاطره ای به روایت مرحوم جانباز «سید نور علی حسینی» بخوانید:

عهدنامه شهید خرازی با رزمندگان در شب عملیات محرم

مرحوم جانباز «سید نور علی حسینی» تعریف کرده است: در شب عملیات «محرم» شهید خرازی به بچه‌ها گفت: «برادران شما در این عملیات یا شهید می‌شوید یا جانباز و یا اسیر. خودتان را برای هر چیزی آماده کنید.»
توصیف شهید «مصطفی کاظم‌زاده» از شهادت ساعاتی قبل از عروج

توصیف شهید «مصطفی کاظم‌زاده» از شهادت ساعاتی قبل از عروج

کتاب«دیدم که جانم می‌رود» خاطراتی از شهید «مصطفی کاظم‌زاده»، به روایت «حمید داودآبادی» است. در بخشی از کتاب توصیف شهید از شهادت ساعاتی قبل از شهادت است که برای برادرش روایت می کند.
ماجرای انتقال یک نیرو

ماجرای انتقال یک نیرو

خبر رسید زمانی که از پایگاه خارج شدیم عراقی‌ها آنجا را بمباران کرده بودند. لطف خدا بود که قبل از طلوع آفتاب آنجا را ترک کردیم وگرنه هیچ چیز از ما باقی نمانده بود. راه بسیار طولانی بود و راننده مان خسته. بیچاره چُرتش گرفته بود.
بنایی که فرمانده جنگ شد
نگاهی به زندگی شهید «علی رضائیان»:

بنایی که فرمانده جنگ شد

نوید شاهد- با اینکه فرمانده قرارگاه بود، برای ساختن قرارگاه، خودش خاک در گونی پر می‌کرد و در ساختن سنگر شرکت می‌کرد. سفره که می‌خواستند بیندازند، ایشان سفره می‌انداخت و آخرین نفری که می‌آمد پای سفره، او بود و اولین نفری هم که از سر سفره بلند می‌شد، خودش بود.
این ارتشی از یاد خرمشهری‌ها نمی‌رود

این ارتشی از یاد خرمشهری‌ها نمی‌رود

نوید شاهد- رادیو عراق برنامه‌اش را به موضوع اسماعیل زارعیان تغییر داد و اعلام کرد: «سرکار ستوان زارعیان شما نمی‌توانید با چند دستگاه «تفنگ ۱۰۶» با ارتش مجهز عراق مقابله کنید. پیشنهاد می‌کنیم خودتان را تسلیم کنید. مسلماً کشور عراق متعهد می‌شود شما را به هر کشوری که مایل باشید اعزام کند و اگر بخواهید در کنار ما با نیروهای ایرانی بجنگید، بالاترین درجه‌ها را ارتش عراق به شما اعطا خواهد کرد.
بعدی 6 7 8 9 قبلی