همسر شهید «شید مجتبی علمدار» میگوید:ایشان انگشتری داشتند که خیلی برایش عزیز بود. میگفت این انگشتر را یکی از دوستانش موقع شهادت از دست خود در آورده و دست ایشان کرده و در همان لحظه شهید شده است.
دوست شهید «بابک آبشار» میگوید: «در جبهه جنگ بعضی مواقع به مشکل برمی خوردیم، اما شهید با اعتماد به نفس به بررسی همه جانبهی مسائل میپرداخت، بعد یک راهکار مناسب برای مسئله پیدا میکرد.»
مادر شهید «سهیل رستمیان» از شهدای حمله تروریستی رژیم صهیونیستی تعریف میکند: «پسرم عاشق اربعین بود و میگفت آنقدر کربلا میروم تا امام حسین (ع) قبولم کند و شهید شوم و چه خوب به آرزویش رسید و در آستانه محرم شهید شد و در محرم ماه امام حسین (ع) تشییع میشود.»
مادر شهید «حمید جلالی» میگوید: «موقع اعزام شهید کفش اش پاره بود و به شوخی میگفت: مامان! کفش من را نگاه کن خمپاره خورده. من از ناراحتی کفش را دور انداختم و کفش برایش خریدم پس از بیست و پنج روز وقتی جنازه را آوردند همان پایی که کفش پاره در آن بود خمپاره خورد و با تیرهای متعددی که در بدن بود.»
مادر شهید «انوشیروان نجاری» میگوید: «او هر روز قبل از بیرون آمدن از خانه، آیهای از قرآن میخواند و هر روز ۳ سوره قرآن را میخواند، همیشه نماز اول وقت به جای میآورد و در نماز جماعت شرکت میکرد.»
خواهر شهید «رحیم جوربنیان» میگوید: «بسیار با حجب و حیا، صادق و فروتن بود در خصوص حقوق دیگران بسیار رعایت میکرد و همیشه حقوق مردم را در نظر میگرفت. حتی اگر از روی درخت همسایه میوه به داخل حیاط میافتاد آن را به خانه همسایه میانداخت.»
دختر شهید «سیدجلال باقری» میگوید: پدرم آخرین باری که به مرخصی آمده بود خیلی گریه میکرد، در حیاط راه میرفت و اشک میریخت. از او پرسیدم چرا گریه میکنی؟ جوابم را نداد. وقتی که مجروح شد، پشت کارت با خون خود برای ما نوشته بود: فرزندان عزیزم میدانید که چرا گریه میکردم، زیرا دیگر شما را نمیبینم. هم اکنون در کنار پیکر غرق به خون شهدا افتادهام.
همسر شهید «ناصر بهداشت» میگوید: «ناصر دستش تو جبهه مجروح شده بود و چند روزی جهت درمان مرخصی اومده بود. بعد چند روز دیدم ساکش و داره جمع میکنه. گفتم ناصر کجا، تو که دستت مجروح، تو جبهه کاری از دستت بر نمیاد که بخوای با یک دست بجنگی! خندید و گفت: دست که ندارم، زبون که دارم با زبونم میجنگم.»
فرزند شهید «تقی مبلغ الاسلام» میگوید: «بهترین خاطره من از پدرم وداع روز آخر بود که میخواستند به جبهه بروند. مرا در آغوش گرفتند و به من سفارش کردند که از مادرم مراقبت کنم و من در آن زمان دختر کوچکی به نام هدیه داشتم که پدرم به تربیت و نگهداری از او مرا خیلی سفارش کرده بود.»
پدر شهید «حسن بزرگی» میگوید: «زمانی که میخواست به جبهه برود به او گفتم بمان و نرو میخواهیم برایت زن بگیریم و او در جواب گفت: «این کجا و آن کجا. من تشنهی حفظ دین هستم و پدرم تشنهی عروسی من. تا جنگ تمام نشود ازدواج نمیکنم حتی اگر ۲۰ سال طول بکشد.»