شنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۸ ساعت ۱۳:۱۴
مادر شهید "موسی الرضا نورانی " در خاطره ای از فرزند شهیدش چنین بیان می کند : « از کودکی خیلی دلسوز بود. پدربزرگش شناسنامه اش را پنج سال بزرگ گرفت می گفت دوست دارم تا زنده ام عروسی اش را ببینم. پسرم بچه خوبی بود از بس خوب بود که هنوز بعد از چند سال عزادار او هستم وقتی به دنیا آمد مردم روستا می گفتند او یک فرشته است که به دنیا آمده است . »

به گزارش نوید شاهد خراسان شمالی ؛ شهید موسی الرضا نورانی بیست و ششم بهمن 1340 در یکی از روستاهای توابع شهرستان مانه و سملقان دیده به جهان گشود . پدرش براتعلی نام داشت و کشاورزی می کرد . شهید به عنوان سرباز ارتش در جبهه های حق علیه باطل حضور یافت و درنهایت یکم فروردین 1361 توسط نیروهای عراقی به مقام شهادت نایل گردید. پیکر این شهید بزرگوار مدت ها در منطقه بر جا ماند و در نهایت یکم فروردین 1375 پس از تفحص ، به خاک سپرده شد.

پسرم یک فرشته زمینی بود

متنی زیر خاطرات مادر بزرگوار  شهید است که پنج و هشتمین  سالروز ولادت این شهید بزرگوار منتشر می شود . 

هنوز هم عزادار او هستم

پسرم بیست و ششم همن 1340 در روستا  قره مصلی در فصل بهار بدنیا آمد . هنوز بدنیا نیامده بود که برای زیارت رفتم مشهد و در آنجا نذر کردم که اگر بچه ام پسر شد نامش را موسی الرضا می گذارم و همین کار را هم کردم.از کودکی خیلی دلسوز بود. پدربزرگش شناسنامه اش را 5 سال بزرگ گرفت می گفت دوست دارم تا زنده ام عروسی اش را ببینم. پسرم بچه خوبی بود  از بس خوب بود که هنوز بعد از چند سال عزادار او هستم . مردم روستا هم برایش ناراحتند .

از من خواست  برایش به  خواستگاری برم

تا پنجم در روستا درس خواند باید ششم را می خواند که رفت سربازی . مردم روستا می گفتند این ملائکه بود که بدنیا آمده بود . در جبهه ترکش خورده بود ولی به من چیزی نگفته بود تا من ناراحت نشوم . سربازی اش را تمام کرده بود و شش ماه هم بسیجی رفت در آن شش ماه 15 روز مرخصی گرفت بود و منزل برگشت . وقتی آمد گفت :  مادر برایم به خواستگاری برو و ماهم رفتیم و گفتند : شما که اینقدر صبر کرده اید این دوماه را هم صبر کنید تا از جبهه بیاید بعد برایشان عروسی می گیریم .

چون می خواهم به جبهه برم می خواهم دستم را حنا کنم

شبی که جواب نه گرفته بودیم موسی الرضا آمد خانه به پدرش گفت : پدر نی بزن  خودش هم نوحه حضرت قاسم را خواند و با ضبطی که داشت صدایش را ضبط کرد و  به من هم گفت مادر برایم حنا بیاور گفتم : تو که می خواهی بروی جبهه حنا چرا؟ گفت : چون می خواهم تفنگ به دست بگیرم می خواهم دستم را حنا کنم.

در عملیات فتح المبین مفقود شده بود

موسی الرضا برای ما نامه هم می فرستاد وقتی هم که می خواست برود به من و پدرش گفت : اگر من شهید شدم برای من خودتان را ناراحت نکنید چون من برای اسلام می روم.

او در عملیات فتح المبین وفقودالاثر شده بود و در نهایت یکم  فروردین 75 جنازه اش را آوردند و در آشخانه دفن کردند. دل ما از شهادتش خون بود  یک سری چند عکس از او آوردند که نشان می داد اسیر شده و پایش مجروح بود .

برای شهادتم ناراحت نشوید

موسی الرضا در وصیتنامه اش به ما سفارش کرده بود که برای شهادت من ناراحت نشوید و راه مرا ادامه دهید .

همان قدر که ما را دوست داشت  اقوام را  هم دوست داشت . یک نفر بود که بی بضاعت بود همیشه از او خبر می گرفت می کرد و هر چه احتیاج داشت برایش فراهم می کرد . او گل بود ، ملائکه بود . حالا هم که نه قلبی سالم برایم مانده و نه چشمی بینا تا بتوانم برایش اشک بریزم .

روحش شاد.

انتها پیام /

 

 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده