سه‌شنبه, ۰۱ مرداد ۱۳۹۸ ساعت ۱۶:۱۴
برادر شهید : در منطقه سردشت بودم و شهید در آبادان خواب دیدم در سنگری است و عکس دوستانش را در اطراف سنگر زده بود پرسیدم رسول این عکسهای چه کسانی است ؟ گفت این عکس دوستانم است که شهید شده اند بعد دیدم عکس خودش هم بین آن عکسها بود .

به گزارش نوید شاهد خراسان شمالی ؛ زندگی نامه مختصر شهید رسول نیستانی

یکم مرداد 1340، در روستا عبدل آباد از توابع شهرستان بجنورد دیده به جهان گشود ،  شهید به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت و در نهایت سی ام تی ماه 1360 ، در محور آبادان ماهشهر بر اثر اصابت تیر مستقیم به شهادت رسید پیکر وی را در گلزار شهدا زادگاهش به خاک سپردند .

خاطرات برادر شهید

شهید با من 2 سال اختلاف سنی داشت بیشتر دوران کودکی مان را با هم بودیم ، در روستای عبدل آباد بدنیا آمد چند سالی در مدرسه ابتدایی همان روستا درس خواند، بدلیل مشکلات خانوادگی از ادامه تحصیل منصرف شدند. از اوایل کودکی کمک دست پدرم بود. دوران کودکی و نوجوانی اش در همان روستا به کار کشاورزی مشغول بودند در زمان انقلاب در روستا بود و از همان طریق جویای خبرهای جنگی بود تا اینکه انقلاب پیروز شد.بعد از پیروزی انقلاب به سن سربازی رسید از ابتدایی هایی بودند که بعد از انتصاب به خدمت سربازی رفتند. در تیرماه 59 اعزام شدند من هم در آن موقع سرباز و در منطقه سردشت بودم از طریق نامه با خبر شدم او هم به سربازی رفته . دو برادر با هم همزمان در حال خدمت بودیم . در بیرجند دوره آموزشی اش را گذراند و بعد از آن تقسیم شدند و به لشکر 77 تیپ یک بجنورد منتقل شدند بعد از آن با شروع جنگ و آبادان در محاصره دشمن بود. تیپ یک بجنورد همراه تیپ قوچان به آبادان اعزام شدند. زمانیکه برادرم برای دیدبانی شب سرش را از سنگر بیرون آورد مورد اصابت تیر مستقیم دشمن قرار گرفت و در راه بیمارستان اهواز به شهادت رسیدند،

خاطراتی ناب و خواندنی به نقل از برادر شهید « رسول نیستانی »

اولین خوابی که دیدم زمان شهادتش بود او در آبادان و من هم در منطقه سردشت بودم تقریبا یک هفته قبل از شهادتش من خواب دیدم در سنگری است عکس دوستانش را اطراف سنگر زده بود. پرسیدم رسول این عکس های چه کسانی است ؟ گفت: این عکس دوستانم که شهید شده اند بعد دیدم که عکس خودش هم جزء آنهاست گفتم:چرا عکس خودت رو هم زدی گفت: چون من هم شهید شده ام، از خواب بیدار شدم در جایی که من بودم بین کوههای سردشت و مرز عراق هیچ ارتباط تلفنی نبود، نامه ای نوشتم ما فقط باید زمانی نامه می فرستادیم که هلی کوپتر می آمد جمع آوری می کرد. راه زمینی وجود نداشت . ناراحت بودم که چه اتفاقی برای برادرم افتاده است؟ آن هلی کوپتر برای منطقه سردشت روزنامه هم می آورد یکی از دوستانم در روزنامه نامه شهدایی که از جنوب و خرمشهر آبادان ، به تهران می آوردند را دیده بود و اول به فرمانده ام گفته بود شاید این نیستانی که شهید شده از اقوام علی نیستانی باشد من خودم بیسیم چی بودم در گردان منشی آمار و اتفاقات بودم . فرمانده من را کاملاً می شناخت . مرا صدا زد و من به سنگر فرماندهی رفتم پرسیدم که تو در منطقه کسی را داری؟ گفتم: بله برادرم. روزنامه را گذاشت روبرویم و گفت: زمانی که هلی کوپتر آمد تو برو تا به مراسم برادرت برسی، زمانیکه من برنگشتم نزدیک چهلمش بود. مادرم اوایل به خاطر شهادت برادرم خیلی بی تابی می کرد ، برادر رسول به خوابش آمده و به او گفته بود مادرم اینقدر بی تابی نکن و مادرم زمانیکه داشتیم صبحانه می خوردیم خوابش را برایمان تعریف کرد بعد از آن آرامتر بود وقتی فرصت می کرد می گفت: مرا کنار مزار رسول ببرید با او حرفی می زد و آرام می شد.

منبع فرهنگ اعلام شهدا ، اداره اسنادو انتشارات استان

 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده