چهارشنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۸ ساعت ۰۰:۵۶
برای روزه گرفتن خیلی ما را اذیت می کردند ، بنده خدا شهید محمد تندی خدایش بیامرزد به خاطر اینکه همیشه سحری را مخفیانه در زیر پتو میل می خورد و مخفیانه روزه می گرفت تا اینکه یک روز ماموران بعثی فهمیدند بردنش بیرون زیر آفتاب داغ تیر ماه عراق که هر روز یک الی دوسات نگاه کند به آفتاب ، چون جرمش این بود که در غیر ماه مبارک رمضان روزه می گیرد.

نوید شاهد خراسان شمالی ؛ قست سوم از خاطرات ناب جانباز و آزاده سرافراز هشت سال دفاع مقدس را تقدیم می کند که در ادامه باهم می خوانیم .

خاطرات خواندنی از دوران اسارت آزاده و جانباز چهل درصد ؛ کربلایی محمد رضا اکبری ( قسمت سوم )

سال 61 اواخر فروردین و اوایل اردیبهشت ماه بود که در پادگان شهید بهشتی بجنورد حدود بیست و دو روز آموزش دیدم بعد فرستادند مشهد و از آنجا اعزام شدم به ایلام غرب ، پادگان ظفر ، تیپ 21 امام رضا (ع) دسته 2، و در آنجا آموزش ویژه را دیدم بعد از آن اعزام شدم به قرار گاه کربلا در هفت کیلومتری دشمن ، در قرار گاه کربلا به عنوان تک تیر انداز و کمک آر پی چی زن تعیین شدم .

تنبیه روزه گرفتن

شهید محمد تندی در دوران اسارت روزه می گرفت سحری با مقداری اندک نان خالی (دوقطعه به اندازه کف دست ) آن ها به صورت مخفیانه سر می کرد، بنده خدا به خاطر اینکه مبادا ماموران بعثی سحری خوردن اورا ببینند می رفت زیر پتو و سحری می خورد و مخفیانه روزه بود ، تا اینکه یک روز ماموران بعثی فهمیدند که او روزه است ، بردنش بیرون زیر آفتاب داغ تیر ماه عراق که هر روز یک الی دوسات نگاه کند به آفتاب ، چون جرمش این بود که در غیر ماه مبارک رمضان روزه می گیرد ، به او می گفتند : روزه گرفتن در غیر ماه رمضان حرام است.

تشنگی ما و آبی که برای حمام کردن آورده بودند

یک روز تازه ما رااز بغداد به اردوگاه رمادیه 13 منتقل کرده بودند همه ما تشنه بودیم افسرهای اردوگاه تانکرها ی آب و تشت آورده بودند و به بچه ها داده بودند تا آب را داخل تشت بریزندو با آن حمام کنند و لباس رسمس اردوگاه را بپوشند ما بسیار تشنه بودیم به جای اینکه با آب داخل تشت ها که خیلی هم تمیز بود خودمان را شستشو دهیم آب را نوش جان کردیم و حسابی خودمان را سیراب کردیم و رفع تشنگی نشد و هرکدام به اندازه دو یا سه پارچ آب خوردیم .

خاطرات خواندنی از دوران اسارت آزاده و جانباز چهل درصد ؛ کربلایی محمد رضا اکبری ( قسمت سوم )

خبر از یوسف گم گشته و در گذشت مادر

بعد از گذشت یکسال از اسیر شدن من به دست حکومت بعث عراق و تلاش های صلیب سرخ و ارسال نامه ای از طرف من برای خانواده ام مبنی بر سلامتی ام ، بنا به نقل خانواده زمانی که نامه به دست خانواده رسید حال مادرم وخیم بوده ، وقتی خبر سلامتی من را می شنود خداروشکر کرده و به رحت ایزدی پیوسته است.

 انتهای خبر / سلاخی

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده