پنجشنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۸ ساعت ۱۳:۰۳
شهید سهرابی هفتم خرداد 1340 در یکی از روستاهای توابع اسفراین دیده به جهان گشود پدرش قاسمعلی نام داشت . شهید به عنوان افسر ژاندارمری در جبهه حضور یافت و در نهایت بیست و ششم فروردین 1365 با سمت فرمانده گروهان در خوزستان بر اثر اصابت ترکش خمپاره به مقام شهدات نائل گردید.

نوید شاهد خراسان شمالی ؛ شهید محمد رضا سهرابی در یکی از روستاهای توابع شهرستان اسفراین خاطرات ناب و خواندنی از شهید ارتشی محمدرضا سهرابیدیده به جهان گشود . دوران تحصیلی شهید همزمان شده بود با دوران انقلاب وی قبل پیروزی انقلاب اسلامی به اتفاق دوستانش در مساجد و محله ها بر علیه رژیم پهلوی جلسه هایی بر پا می کردند و جوانان هم سن و سال خود را تشویق به تظاهرات و پخش اعلامیه های حضرت امام (ره) بر علیه رژیم طاغوت می کردند . تا اینکه انقلاب به پیروزی رسید.او بعد از به پایان رساندن تحصیلات خود در امتحان دانگاه افسری قبول شد و بدینوسیله وارد عرصه جدی خدمت به نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران شد و در طول جنگ تحمیلی به طور مداوم از طریق ارتش جمهوری اسلامی در جبهه های حق علیه باطل شرکت می کرد تا اینکه سرانجام بعد از سالها جان فشانی در راه انقلاب شکوهمند اسلامی و میهن عزیزمان ایران در بیست و ششم فروردین سال 1365 در منطقه موسیان به درجه رفیع شهادت نائل گردید.

خاطراتی به نقل از مادر  شهید سهرابی در زمان جنگ

مادر شهید می فرماید شهید برای حضور در عملیات علاقه شدیدی از خود نشان می دادند طوری که همان شبی که از شهرستان به محل خدمت خود اعزام شده بود گویا در هماتن شب عملیاتی بوده و یکی از دوستانش گفته بود شما خسته راه هستید و به عملیات نروید من فرماندهی سربازانت را بر عهده می گیرم که شهید در جواب ایشان گفته بود خستگی برای من در این زمان حساس معنا ندارد و من خود آماده نبرد می باشم .

خاطره ای دیگر از شهید در باره برخورد با سربازانش

مادر شهید می فرماید شهید تعریف می کرد یکی از سربازهایش در انجام وظیفه خود کوتاهی کرده بود و شهید می خواستند ایشان را به طریقی سرزنش کنند میگفتند به آن سرباز گفتم که مرخصی ات لغو می شود وقتی این جمله را گفتم سربازم با شنیدن این جمله من اشک در چشماتنش حلقه زد پرسیدم چرا ناراحت شدی ؟ گفت ناراحتی ام به خاطر مادرم می باشد چون به او وعده داده بودم که در این تاریخ به دیدارش می روم و الان اگر بفهمد نمیتوانم برم ناراحت می شود شهید می گفت با شنیدن این حرف یک لحظه به یاد مادر خودم افتادم که اگر یک روز دیر می رفتم چقدر ناراحت و دلواپس می شدم کی گفت به خاطر همین از تصمیم خودم صرف نظر کردم .

خاطرات شکسته نفسی در مقابل پست و مقامی که داشتند

خواهر شهید نقل می کند یکی از ماموریتهای شهید به خراسان افتاده بود و به منزل آمد تا در همین جا استراحت کند . او معمولا هر موقع می آمد به دوستان و آشنایان سر می زد و متوجه شدیم این بار شهید اصلا از خانه بیرون نرفت پدرم جریان را جویا شد که چرا بیرون نمیروی ؟ شهید فرمود : پدر من لباس شخصی به همراه نیاورده ام اگر با این لباس های نظامی به بیرون برم مردم فکر می کنند که که من می خواهم درجهخ و مقامم را نشان بدهم ب همین خاطر آن روز را در کنار پدر و مادر به سر کرد و روز بعد نیز بازگشت.

پدر شهید میفرماید از کسانی که این زندگی نامه و خاطرات را می خواند تقاضا دارم به وصیت نامه این شهدا که از همه چیز و همه کس خود گذشتند تقاضا دارم نگذراند که خون شهیدان پایمال شود و و آنها از خود گذشتگی کردند تا نگذارند کشور عزیزمان ایران به دست نااهلان برسد به وثیت شهدا جامه عمل بپوشانیم و از زندگی آنها الگو بگیریم تا در مسیر زندگی خود موفق باشیم .

والسلام

منبع : پرونده فرهنگی شهید

 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده