چهارشنبه, ۰۷ آذر ۱۳۹۷ ساعت ۱۳:۱۲
همسر شهید ؛ علاقه بسیاری برای رفتن به جبهه داشت که در آخرین بار بااصرار و بوسیدن فراوان دست های مادرش اجازه رفتن به جبهه را گرفت .

نوید شاهد خراسان شمالی ؛  شهید مرتضی آخری ششم دی ماه 1337 ، در یکی از روستا های توابع شهرستان بجنورد دیده به جهان گشود .وی به عنوان بسیجی عازم جبهه شد و در نهایت هشتم آذر 1360 ، در بستان بر اثر اصابت ترکش به سینه ، شهید شد.مزار او در گلزار شهدا زادگاهش واقع است .

در اد امه خاطراتی را باهم می خوانیم که از زبان همسر شهید نقل شده است.دو روایت خواندنی از شهید مرتضی آخری

شهيد آخري به انقلا ب و اسلام علاقه زيادي داشت و هميشه اوضاع سياسي مملکت را از طريق راديو دنبال مي کردو يکي از کساني بود که در اکثر تظاهرات ها شرکت مي کردند.

در آن زمان چون هنوز جنگ تحميلي آغاز نشده بود بيشتر براي قسمت شرقي کشور و مرزهاي افغانستان نيرو مي گرفتند و ايشان نزديک به يک سال بود که هر لحظه به پاي مادرش مي افتاد تا اجازه دهد که او هم به اين نيروها بپيوندد ولي چون تنها فرزند پسر براي مادرش بود، مادرش اين اجازه  را به او نمي داد.

بعد از اينکه جنگ تحميلي شروع شد ، شهيد آخري، يک روز به خانه آمد و بيشتر از قبل به مادرشان اصرار کردو شروع به بوسيدن دستان مادرش کرد وخواهش کرد که اجازه دهد تا به جبهه برود.

مادرشان وقتي اين صحنه را ديد به ايشان گفت: من وقتي که تو به دنيا آمدي،چون حالت خوب نبود، تو را نذر سيد اشهدا کردم که اگر زنده بماني و بزرگ شوي خادم سيد الشهدا شوي و حال که جنگ تحميلي شروع شده و خودت هم اشتياق زيادي داري، برو و دين خودت را به اسلام و انقلاب ادا کن، و اجازه جبهه رفتن را به ايشان داد.

سپس ايشان به اتفاق شهيد يحيي رستگار ثاني و جناب آقاي ابوالقاسم محمد نيا از روستا به بجنورد رفتند و به مدت پانزده روز در آنجا آموزش نظامي ديدند تا اينکه يک روز به خانه برگشتند و وقتي از ايشان پرسيدم که چرا برگشتيد؟ گفت: به ما گفتند که امشب شما را به جبهه اعزام ميکنيم به همين خاطر براي خداحافظي با خانواده هايتان به روستا برويد.

وقتي براي خداحافظي با پدر و مادرم به منزل آنها رفتيم، پدرم رو به شهيد آخري کرد و گفت:همسر و دخترت را تنها مگذار و به جبهه نرو و ميخواست که ايشان را منصرف کندولي شهيد آخري در جواب گفت:عمو جان وقتي ماه محرم و ايام شهادت امام حسين(ع) فرا مي رسد،همه ما حسرت مي کشيم و افسوس مي خوريم که اي کاش در آن زمان ما هم بوديم تا سيدالشهدا تنها نمي ماندو به ياري او مي شتافتيم اکنون هم دوباره اسلام تنها مانده است و به دفاع نياز دارد و بايد بروم تا به آرزويم برسم.

پدرم وقتي صحبت هاي ايشان را شنيد ديگر چيزي نگفت و هر دو با هم خدا حافظي کردند و ما به خانه برگشتيم.در خانه وقتي مي خوا ستند از مادرشان خدا حافظي کنند،گفتند: مادرجان همسر و فرزندانم را به تو مي سپارم و شما را هم به خدا،و از همه خداحافظي کردند و عازم جبهه شدند.


از ديگر خاطرات بنده از شهيد آخري، شرکت مستمر و هميشگي ايشان در تظاهرات هاي قبل از انقلاب بود که چند نمونه از آنها را بيان مي کنم:

ايشان علاوه بر اينکه خودش در تظاهرات شرکت ميکرد بنده را هم تشويق به اين کار مي نمودو وقتي به ايشان مي گفتم  من يک زن هستم و نوعروس، جواب مي دادند تظاهرات مرد و زن و نوعروس نمي شناسد بلکه وظيفه هر فردي است تا از انقلاب و اسلام دفاع کند.

بنده افتخار شرکت در سه تظاهرات را به همراه شهيد آخري داشتم به اين ترتيب که از روستاي کشانک حرکت مي کرديم و به سمت آشخانه به راه مي افتاديم و در آشخانه در محلي به نام باغ ملي تجمع مي کرديم و افرادي هم براي مردم سخنراني مي کردند.در يکي از همين تظاهرات ها، شهيد آخري، به همراه ديگر مردم انقلابي به سمت روستاي رسالت(قلعه خان)، که از ديگر روستا هاي انقلابي عقب مانده بود و هنوز هم در مدرسه و اماکن عمومي عکس شاه را بر روي ديوارهاداشتند، حرکت کردند و در آنجا با 

شکستن شيشه ها، وارد مدرسه روستا شده و تمامي عکس هاي شاه ملعون را از ديوار کنده و شکسته و آتش زده بودند.

شهيد آخري به تظاهرات در سطح منطقه هم اکتفا نکرد. در سال 57، يک روز براي شرکت در تظا هرات عازم تهران شدند که چيزي به پيروزي انقلاب و ورود امام (ره) به ايران نمانده بود .

چند روزي که در تهران بودند رژيم شاهنشاهي براي جلو گيري از ورود امام، فرود گاهها را تعطيل کرده بود و همچنين از رفت و آمد اتوبوس ها به شهرستانها هم ممانعت مي کرد.

منبع : فرنگ اعلام شهدا ، اداره اسناد و انتشارات بنیاد شهید استان
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده