دو روایت خواندنی از شهید محمد حسین صنمی
يکشنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۷ ساعت ۲۳:۰۶
همسر شهید نقل می کند در زمانی که رهبر معظم انقلاب حضرت آیت الله خامنه ای در مساجد مشهد سخنرانی می کردند در پای منبر می ایستادند تا خدای نکرده کسی از طرف ساواک به آقا حمله نکند.

نوید شاهد خراسان شمالی : امروز بیست و هفتم آبان 1397 مصادف است با سی و پنجمین دو روایت خواندنی از شهید محمد حسین صنمیسالگرد شهادت شهید محمد حسین صنمی در این روز می پردازیم به قسمتی از زندگی نامه شهید و در ادامه خاطرات شهید به نقل از همسر و فرزندان شهیدرا باهم  می خوانیم .

شهید محمد حسین صنمی دوم شهریور 1336، در یکی از روستا های توابع شهرستان بجنورد دیده به جهان گشود وی به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت که در نهایت در بیست و هفتم آبان 1362 در پنجوین عراق به شهادت رسید.پیکرش مدت ها در منطقه بر جا ماند و پس از تفحص در زادگاهش به خاک سپرده شد.

همسر شهید روایت می کند :

همسرم در سن 7 سالگی مادرش را از دست داد در سن 16 سالگی به مشهد رفت و در شرکت واحد مشغول به کار شد محمد حسین واقعاً اخلاق خوبی داشت.اخلاقی حسین وار داشتند طوری که همه فامیل اخلاقش را سرمشق خود قرار میدادند

محمد حسین در راهپیمایی ها و تظاهرات بر علیه رژیم منحوس پهلوی شرکت فعال داشت ایشان یکی از اعضای مورد اعتماد آیت الله شیرازی در مشهد بودند و وقتی گاردیها منزل آقای شیرازی را تیر باران کردند او جاماند.در روز 17 شهریور خونین هم در مشهد مجروح شد بطوریکه از ناحیه دست مجروح شد و همچنین نصف زبانش قطع شد.در همان هنگام که زبانش را بخیه کرده بودند دور سفره صبحانه نشسته بودیم که من به پسرم گفتم برو سماور را خاموش کن شهید از شدت علاقه به پسرش و ترس از اینکه مهدی سماور را روی خودش چپ کند یک دفعه در حالی که نباید با زبانش صحبت می کرد گفت من خاموش می کنم و در این حال بخیه زبانش باز شد و زبانش خونریزی کرد.

نظر شهید در مورد جنگ این بود که می گفت باید به جبهه برویم چون اگر در جنگ شرکت نکنیم منافقین وارد کشورمان می شوند و دین و ایمانمان را پایمال می کنند و ما باید از دین و ناموسمان دفاع کنیم

ایشان 5 بار به جبهه اعزام شدند دو بار از هلال احمر که راننده آمبولانس بودند 2 بار از طریق سپاه و یک بار از طریق واحد ایشان در زمانی که رهبر معظم انقلاب حضرت آیت الله خامنه ای در مساجد مشهد سخنرانی می کردند در پای منبر می ایستادند تا خدای نکرده کسی از طرف ساواک به آقا حمله نکند.


 در آخرین دیدارمان که در تابستان سال 62 بود موقع رفتن  به من گفتند بچه های من را زینب وار بزرگ کن و نماز و روزه را به آن ها یاد بده و کاری بکن که در راه انقلاب قدم بردارند.

همیشه به من می گفت تو باید احترام قرآن را نگه داری

فرزند شهید می گوید:

سعی می کرد با الگو گرفتن از احترامی که حضرت محمد نسبت به حضرت علی می گذاشتند به فرزندانش احترام بگذارد همیشه به کوچکترها احترام می گذاشت همیشه با ما بازی می کرد و شادی و نشاط خود را به ما منتقل می کرد همیشه می گفت من در جبهه حواسم به شما هم هست ، پشتوانه ما بودند

پدر به کربلا و امام حسین خیلی علاقه و ارادت داشت و همیشه دوست داشت به کربلا برود همیشه این شعر را در زمان های تنهاییشان زمزمه می کردند ((بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا))می گفتند : وقتی نماز می خوانید اول یاد کربلا و امام حسین کنید بعد یاد من می گفتند من به فرمان امام خمینی که دستور جهاد دادند به جبهه می روم تا در راه امام حسین انجام وظیفه کنم

والسلام

روحش شاد و راهش پر رهرو باد 

منبع : اداره اسناد و انتشارات بنیاد شهید استان ، فرهنگ اعلام شهدا 

 


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده