شهید محمد رضا مهری
چهارشنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۷ ساعت ۱۶:۵۵
امروزمان مصادف است با سی و دومین سالگرد شهادت شهید محمد رضا مهری ، به همین مناسبت نگاهی می اندازیم به زندگی نامه شهید و خاطراتی که مادر شهید نقل می کند.

به گزارش نوید شاهد خراسان شمالی شهید محمد رضا مهری هفتم اردیبهشت 1342 در روایتی مادرانه به مناسبت سی و دومین سالگرد شهادتشهرستان اسفراین به دنیا آمد پدرش محمد علی نام داشت . شهید به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت و در نهایت در بیست و چهارم آبان 1365  با سمت کمک آرپی چی زن در مهاباد بر اثر سوانح رانندگی به مقام شهادت نائل گردید. پیکر وی را در گلزار شهدا زادگاهش به خاک سپردند.

مادر شهید نقل می کند:

 وقتی می خواست اعزام شود از همه خداحافظی کرد .هر دفعه که می خواست اعزام شود می امد پیشم و می گفت اگر شهید شدم ناراحت نشی ، دفعه اخری که می خواست بره موقع خواب او در اتاق بود و به من گفت که درب اتاق را باز بگذارم  گفتم برای چی  گفت می خواهم گرمای نفس شما را احساس کنم ، طوری حرف می زد که انگار از شهادتش خبر داشت .

 وقتی می خواست بره و سوار ماشین که شده بود سرش را از شیشه اتوبوس بیرون اورده بود و با همه خداحافظی می کرد .

 موقع رفتن از همه حلالیت می طلبید و خیلی ذوق و شوق برای رفتن داشت . در خانه خیلی خوش اخلاق بود و در همه کارها به من کمک می کرد ، طوری با مردم خوش رفتاری کرده بود که بعد از شهادتش مردم بیشتر از ما داغدار بودند .

مادر شهید در ادامه یکی از خاطراتی که خود شهید برایش تعریف کرده می گوید  :

 گفت یکی از شهید ها را در قطعه شهداء دفن نکرده بودند و از شهدای دیگر جدا مانده بود ، یکی از علما چند بار آن شهید را در خواب دیده بود که به او می گوید  مرا به قطعه شهداء ببرید ، این خواب را چند بار دیده بود تا اینکه به ما گفت ، وقتی ما رفتیم که سر قبر  را باز کنیم  انگار که شهید در انجا خواب بوده و جنازه اصلا تغییر نکرده بود  ما او را بردیم و در قطعه شهداء دفن کردیم .

 من شب در خواب دیدم که پسرم به طرف من می اید و دستمالی در دست دارد که از ان  خون می چکد  گفتم پسرم چی شده گفت یک گلوله  به چشمم خورد  و من با حالت جیغ کشان از خواب پریدم . بعد از چند روز پسرم از جبهه برگشت  بهش گفتم  چند شب پیش همچین خوابی دیدم   گفت مادر جان  چند روز پیش با کامیون دچار حادثه شدیم  و کامیون روی ما چپ شد  همه در زیر کامیون مانده بودیم و وقتی کامنیون را از روی ما برداشتند  کسی زخمی نشده بود و فقط چشم من زخمی شده بود که دستمالم را جیبم در اوردم و جلوی زخم گرفتم.

منبع : پرونده  فرهنگی شهید ، فرهنگ اعلام شهدا

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده