بخشی از خاطرات نوجوان هفده ساله شهید ابوالفضل شکاری
سه‌شنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۷ ساعت ۰۱:۰۹
وقتی پیکرش را آوردند داخل حیاط و رویش را باز کردند دیدم سر و صورتش پر ترکش است و کفن ندارد و با همان لباسش است حتی پوتینهایش به پایش بود.

نوید شاهد خراسان شمالی؛ شهید ابوالفضل شکااری دهم اسفند 1345، در شهر آشخانه از توابع شهرستان مانه و سملقان به دنیا آمد پدرش حسن نام داشت ، شهید تا مقطع ابتدایی درس خواند و شغلش نجاری بود .وی به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت و در نهایت دوازدهم آبان 1361، در سومار به شهادت رسید.پیکر وی را در زادگاهش به خاک سپردند.

خاطرات شهید از زبان مادر گرانقدرش

پسرم ابوالفضل فرزند سوم من بود و در آشخانه بدنیا آمد . یک سید بود به نام حاجی قسمتی از خاطرات و زندگی نامه شهید ابوالفضل شکاری به نقل از مادر شهیدغضنفر که او نام ابوالفضل را برای پسرم انتخاب کرد و گفت : (( این نام را رویش گذاشتم تا حضرت ابوالفضل او را برای شما نگه دارد .)) و در گوشش اذان و اقامه نیز خواند .

بچه مظلوم و سربراهی بود و تحصیل را تا سوم ابتدایی در دبستان عنصری ادامه داد.بعد که از مدرسه درآمد به کمک پدرش آمد که قصابی داشت و گوسفند هم نگهداری می کرد .پدرش قصابی می کرد و ابوالفضل گوشتها را می فروخت . ابوالفضل به نجاری هم خیلی علاقه داشت و به ان کار هم مشغول شد .

روزی آمد خانه و گفت من می خواهم بروم جبهه . گفتم : (( پسر جان من تنها چکار کنم پدرت پیر است تو اگر بروی و شهید شوی من دست تنها چکار کنم.)) من هرچه گریه زاری کردم فایده ای نداشت و او فقط می گفت : (( مادر مرا حلال کن من باید بروم .)) پدرش می گفت: (( پسرجان من پیر شده ام ، مادرت بی سرپرست می ماند تو باید روی سرش باشی.)) پدرش نمی توانست گریه کند چون مریض بود اما با همان حالش گریه کرد و از او می خواست نرود ولی پسرم صورت و دست پدرش را بوسید و از او حلالیت طلبید و به او گفت : (( پدرجان من دوست دارم شهید شوم ولی دوست ندارم شما را در این حال ببینم.((

روزی که می خواست برود از او پرسیدم : (( کجا می روی؟)) گفت : (( می روم آموزشی.)) او دوران آموزشی اش را در بجنورد گذراند و بعد از آنجا به اراک فرستاده شد و رفت جبهه شمال غرب.

در آموزشی 8 روز او را تمرین سینه خیزی داده بودند بعد که می خواست برود حمام دیده بود تمام لباسهایش پاره شده اند و از سرگروهش درخواست لباس و پوتین تازه کرده بود .بعد فرمانده گردان آمده بود و پرسیده بود(( چه کسی حاضر است برود خط مقدم ؟)) پسرم هم گفته بود: (( ابوالفضل شکاری)).

آنجا یکی از آشنایان ما که از قره مصلی بود همراه پسرم بود به او گفته بود : چرا می خواهی بروی خط مقدم ؟ مادرت که در اینجه غریب است بدون تو چکار کند.

  ابوالفضل هم گفته بود: (( نه من باید بروم ))و در عملیات حضرت زینب (س) که در شب وفات حضرت زینب (س) انجام شده بود در تانک بود و وقتی می خواسته از تانک بیاید بیرون ترکش به او می خورد و او در جا شهید می شود.

 از آن طرف وقتی او در جبهه بود ما برایش رفته بودیم خواستگاری و نوه عمویم را برایش نشان کرده بودیم تا وقتی ابوالفضل از جبهه آمد برایشان عروسی بگیریم حتی ما تمام وسایل عروسی را مهیا کرده بودیم .

روز وفات حضرت زینب(س) ما با دسته عزاداری رفتیم امامزاده دلاور  بعد که آمدیم خانه دختر کوچکم خیلی بی تابی می کرد همسایه مان که دید او آرام و قرار ندارد او را برد خانه خودشان .

شب خوابیده بودم و در خواب دیدم که در جبهه هستم که ناگهان ترکشی به گردنم اصابت کرد از خواب پریدم و پسرم عبدالرضا را از خواب بیدار کردم و نالان و درمانده به او گفتم ابوالفضل شهید شده . گفت : (( از کجا می دانی ؟ )) گفتم : (( در خواب دیدم ترکشی به گردنم خورده من می دانم که ابوالفضل شهید شده . )) .بعد رفتم سراغ پدر شهید و به او هم جریان را گفتم او هم گفت : (( تو از کجا می دانی که ابوالفضل شهید شده ؟)) گفتم: (( در خواب دیدم که یک ترکش به گردنم خورده حتی الان هم گردنم درد می کند )) همسرم هم گردنم را نگاه کرد و گفت : (( گردنت قرمز شده ولی خون نیامده ، خواب زنها چپ است نباید نگران شوی او حتماً سلامت است. ))


روز بعد که از خواب بیدار شدیم دیدم همسایه ها در خانه ما جمع شده اند از آنها علت را پرسیدم گفتند پسرت شهید شده .این را که شنیدم دیگر نفهمیدم چه شد. به خودم که آمدم رفتم بالا و همسرم را بیدار کردم و گفتم : (( حسن بلند شو که بیچاره شدیم . ابوالفضل شهید شده . )) او آمد پایین و دید که چه خبر است باورش نمی شد و می گفت که دروغ است .

آمدیم بیرون دیدیم که پدرم از آن طرف می آید . پرسید : (( چه خبر است ؟)) گفتم : (( اینها می گویند ابوالفضل شهید شده .)) پدرم گفت : (( تو چه می گویی من تازه برای عروسی او دو تا گوسفند آورده ام .((

وقتی پیکرش را آوردند داخل حیاط و رویش را باز کردند دیدم سر و صورتش پر ترکش است و کفن ندارد و با همان لباسش است حتی پوتینهایش به پایش بود. می گفتند دست و پا هم ندارد و پنبه جای دست و پایش گذاشته اند.

او خیلی از جبهه تعریف می کرد و یکسره از شهادت حرف می زد و می گفت : (( اگر من شهید شدم برای من گریه نکنید و ناراحت نشوید .)) او در وصیتنامه اش نوشته بود که من شهید می شوم و علاقه ای به این دنیا ندارم .

ابوالفضل در سن هفده سالگی به شهادت رسید . او در میان فرزندانم تک بود . خیلی دلم می خواهد مرا در کنار پسر و همسرم جای دهند چون جای یک قبر بین مزار پسرم و مزار همسرم خالی است .

والسلام  

منبع : پرونده فرهنگی شهید، فرهنگ اعلام شهدا

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده