سه‌شنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۷ ساعت ۰۱:۱۰
شهیدهمراه دوستانش در منطقه سومار بودند . انگار به او الهام شده بود که به شهادت می رسد نزد دوستش سید علی هاشمی رفت و به او گفت : (( سید بیا برایم وصیت نامه بنویس که من خواب دیده ام تا محرم یا جنازه ام می رود یا خودم به خانه بر می گردم))

نوید شاهد خراسان شمالی؛ قسمتی از زندگی نامه شهید

شهید راست بالا بیستم آذر 1335 در روستا شهر آباد کرد از توابع شهرستان مانه و سملقان به دنیا آمد پدرش زندگی نامه شهید ببر علی راست بالا  تاریخ تولد و شهادت دقیق کجاست؟محمد علی نام داشت .شهید کشاورز بود و به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت که در نهایت دوازدهم آبان 1357 ، در سومار توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید.پیکرش را در روستا ی حیدر آباد تابعه زادگاهش به خاک سپردند.

شهید راست بالا از کودکی پسری کنجکاو بود همیشه این سئوالات را از خود داشت که برای چه زندگی می کنیم ، هدف ما چیست؟! کاری که به او محول می شد بدون هیچ چون و چرا و بدون دغدغه ای انجام می داد.

پدر و مادرش برای او دخترعمه اش را خواستگاری کردند و پس از مراسم عقد و ازدواج او همسرش را به خانه اش برد. اوایل جنگ بود و او برای خدمت سربازی قدم پیش گذاشت و از طریق لشگر 77 بجنورد گردان 136 ، گرهان1 و دسته 1 عازم جبهه شد . اوایل پاییز 59 بود که عازم جبهه های حق علیه باطل شد . در جبهه هر دستوری که به وی داده می شد نه نمی گفت .

ببرعلی حتی از سهم خودش هم کمتر غذا می خورد و به دوستش اعتراض می کند و می گوید : (( من نمی توانم حق سرباز دیگری را بخورم .)) ببرعلی نمازش را اول وقت می خواند و روزه اش را قضا نمی کرد.

اوایل جنگ تحمیلی بود و عملیات منظمی به آن صورت نبود . ببرعلی همراه دوستانش در منطقه سومار بودند . انگار به او الهام شده بود که به شهادت می رسد نزد دوستش سید علی هاشمی رفت و به او گفت : (( سید بیا برایم وصیت نامه بنویس که من خواب دیده ام تا محرم یا جنازه ام می رود یا خودم به خانه بر می گردم.((

ببرعلی که با خواهر و برادرانش بسیار خوش رفتار بود یاد و خاطرش برای همیشه در یاد و دل آنها زنده می ماند . او دستخطی بسیار زیبا داشت هرچند آن زمان در روستا مدرسه ای نبود اما به مکتب رفته بود و قرآن را بسیار زیبا می خواند و صوتی دلنشین داشت.

خواهرش زهرا صدیقی از خاطره ای که از برادر دارد می گوید: (( من از برادرم خیلی کوچک بودم ما از یک مادر بودیم و پدرانمان فرق داشت ولی او آنقدر با من مهربان بود که اصلاً حس نمی کردم که برادر نا تنی ام است . یکبار جلوی مدرسه یکی از بچه ها به من زد و من گریه کنان داشتم می رفتم خانه ، که برادرم را دیدم که از سربازی به مرخصی آمده بود . او مرا که دید مرا در آغوش گرفت و نوازشم کرد و به آن بچه ای که مرا زده بود گفت : (( شما دو نفر با هم دوستید نباید با هم دعوا کنید و به هم بزنید.)) من خیلی از دیدن او خوشحال بودم . وقتی روی مزارش می روم یاد محبتهایی که به من می کرد می افتم.

روحش شاد.

منبع : پرونده فرهنگی شهید
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده