کد خبر: ۴۳۲۶۳۵
تاریخ انتشار: ۲۰ تير ۱۳۹۷ - ۱۲:۴۱
چند روزي از مهر ماه سال 1346 مي گذشت . در روستاي اندقان پسري به دنيا امد كه نامش را علي نهادند . او دومين فرزند خانواده اش بود. پدر علي كشاورز بود و مغازه داري هم مي كرد . علي در خانواده اي مقيد و معتقد به دين اسلام رشد كرد.

نوید شاهد خراسان شمالی :

 چند روزي از مهر ماه سال 1346 مي گذشت . در روستاي اندقان پسري به دنيا امد كهتاملی بر زندگی نامه شهید علی قربانیان کیکانلو  نامش را علي نهادند . او دومين فرزند خانواده اش بود. پدر علي كشاورز بود و مغازه داري هم مي كرد . علي در خانواده اي مقيد و معتقد به دين اسلام رشد كرد . شهيد از همان ابتدا ساكت و مظلوم بود و بر پدر و مادرش ثابت شده بود كه او از بچه هاي نسل آسمان است. با رسيدن به سن مدرسه علي پاي به عرصه علم و دانش نهاد او دوران ابتدايي اش را در دبستان زادگاهش با موفقيت سپري كرد .بعد از پايان دوران ابتدايي علي براي كار به شهرشاهرود رفت مدت كوتاهي آنجا كار كرد و در آنجا به دنبال كار مكانيكي به بجنورد برود به نظر مي رسد او قصد داشته در آنجا هم كار بكند و هم ادامه تحصيل بدهد . شروع جنگ تحصيلي همزمان شده بود با زماني كه علي در بجنورد بود . بنابراين علي با عمو و زن عمويش مشورت مي كند ،برای  ثبت نام جبهه در پایگاه محل  ، چون مطمئن بود خانواده اش رضايت نمي دهند به خاطر سن كمش ، علي بدون اجازه خانواده اش رفت و دوره هاي آموزشي را گذراند . براي مرخصي به زادگاهش برگشت خانواده مدتي بود كه از رفتن او خبر دار شده بودند كه او مي خواهد به جبهه برود ولي با اين همه به خاطر سن كمش رضايت نداشتند كه دوباره به جبهه برود ولي سرانجام او توانست رضايت خانواده اش راجلب كند . بعد از چند روز بالاخره آنها به سمت جبهه جنوب اعزام شدند . در مدتي كه او در جبهه بود از طريق نامه با خانواده اش در ارتباط بود.

بعد از مدتي به مرخصي آمد علي ديگر آن علي نبود . روحيات و اخلاقش علي وار شده بود . بيشتر اوقات را خلوت مي كرد و همه حواسش روي جبهه بود .سبحان الله ، حكايت دين خليل كه هر روز تكرار مي پذيرد ، اسماعيل را به قربانگاه راهي مي كند كه از خليل جز هم اين انتظاري نيست ، علي بر چند دوستان عاشقش پيوست . پس راهي شد بار ديگر التماس دعا را وا مي خواهد . انگار مادر نمي تواند از علي جدا گردد . گر چه التماس با خواهش شروع شد ، راهي كه از دل مي گذرد تعلقات را بايد ترك گفت به جايي رفت كه روز و شب آن يكی است . فنايي به بقا منجر مي شود .

علي به خوزستان رفت و از اهواز براي عمليات اعزام شدند . او در عمليات به خوزستان رفت و از اهواز والفجر مقدماتي با فرياد ياالله ، يا الله ، يا الله در منطقه فكه جزابه در تاريخ سی ام اسفند ماه 1361 در اثر اصابت خمپاره به درجه رفيع شهادت نايل گرديد .

او پرواز خود را از ميان رمل هاي بيابان فكه به اوج آغاز كرد و پيكر مطهرش در گلزار شهداودر زادگاهش در كنار دوستان شهيدش به خاك سپرده شد.

«ويژگي هاي اخلاقي شهيد قربانيان»

مادر شهید از فرزندش چنین یاد می کند : علي پسري ساكت و مظلوم بود او خيلي دلسوز بود او كاري به كار ديگران نداشت. علي براي نماز و روزه هايش اهميت خاصي قائل بود سعي مي كرد هميشه نماز را اول وقت و با جماعت بخواند قبل از سن تكليف هم تمام روزه هايش را مي گرفت .

 

« برادرم علی، علی همیشه نبود»

خواهر شهيد چنین بیان می کند  : علي زماني كه به مرخصي آمده بود خيلي نسبت به قبل تغيير كرده بود متين تر شده بود ، ساكتر و آرامتر بود . نيمه هاي شب براي خواندن نماز شب بيدار مي شد و به مناجات مي پرداخت .

چون زمستان بود و هوا خيلي سرد بود علي يك پتو روي شانه هايش مي انداخت و زير پتو شروع به خواندن دعا و قرآن مي كرد .

«بدرقه»

در ادامه خواهر شهید چنین میی گوید:  علي بيشتر حواسش روي كربلا بود ، هيچ جا آروم و قرار نداشت فقط به فكر رفتن بود هنوز پنج روز از مرخصي مانده بود كه او تصميم گرفت كه برود .

مادر نمي خواست براي خداحافظي برود او مي گفت: علي بر مي گردد، ولي من مادرم را راضي كردم كه براي خداحافظي با علي بيايد، علي تصميم آخرش را گرفته بود ،دست مادر را بوسيد و رفت.

 اما مادر دلش آروم نمي گرفت براي بدرقه تا كنار ماشين آمد علي موقع رفتنش به من گفت كه خواهر مواظب پدر و مادرمان باش تا برادرهايمان بزرگتر بشوند چون ممكنه كه ديگر برنگردد.

«تعبير خواب»

خواهرشهید  : درست شب قبل از خبر شهادت علي خواب ديدم ، حجله اي براي شهيد اول روستايمان روي پشت بام خانه ما درست كرده اند ، به من اشاره كردند كه به مانند اين براي علي هم درست شود كه روز بعد خبر شهادتش را به ما رساندند .

 

« خواب بعد شهادت شهید توسط خواهر»

خواهر شهيد : خواب ستاره بعد از به شهادت رسيدن علي مادرم خيلي بي تاب بود ، علي دومين شهيد روستا بود ، يك شب خواب ديدم ستاره اي نوراني روي حياط ما ، در حال رنگ زدن بود ،.

علي را ديدم كه از پشت ابري ظاهر شد ، به من گفت به مادر بگو بي تابي نكنه ، من جاي خوبي هستم، كنار ائمه اطهار و شهداي ديگر .

وقتي خواب را براي مادرم بازگو كردم مادرم بعد از آن آرامتر شد ودیکر بی تابی نکرد

منبع : پرونده فرهنگی شهید 

نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید