کد خبر: ۴۲۵۳۰۵
تاریخ انتشار: ۲۰ فروردين ۱۳۹۷ - ۱۶:۰۸
رضا وقتي در جبهه بود خيلي نامه مي نوشت تا اينكه ديدم نامه هايش قطع شد آن زمان بود كه متوجه شدم رضا بايد شهيد شده باشد

نوید شاهد خراسان شمالی : شهید رضا احسانی دهم تیر 1343، در ستا سنخواست توابع روایاتی پدرانه از زبان پدر گرانقدر شهید رضا احسانیشهرستان جاجرم دیده به جهان گشود پدرش علی اصغر نام داشت او کشاورزی می کرد .شهید تحصیلات خود را تا پایان دوره راهنمایی ادامه داد و کارگری می کرد.به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت و در نهایت در بیستم فروردین 1366 در قراویز کرمانشاه بر اثر نیروهای عراقی به شهادت رسید پیکر او بر جای ماند تا اینکه در سال 1372 پيكر مطهرش توسط گروه تخصص شناسايي وبه زادگاهش برگردانده شد پيكر او در مزار شهداي امامزاده زين العابدين در كنار دوستان شهيدش به خاك سپرده شده است.

شش روایت خواندنی از زبان پدر گرانقدر شهید

ويژگي هاي اخلاقي شهيد

پدر شهيد : رضا خيلي مظلوم و ساكت بود . خيلي سر به زير بود و به هيچ كس نگاه نمي كرد و هرچه از او خواسته مي شد بدون هيچ ناراحتي انجام مي داد و خيلي دلسوز بود هميشه مواظب بود كه موجب ناراحتي ديگران نشود.

«توسل به ائمه»

رضا اكثر مواقع به علمدار كربلا امام حسين (ع) متوسل مي شد . ايشان بيشتر حاجت هايش را از امام حسين (ع) مي گرفت .

 «خبر شهادت»

رضا وقتي توي جبهه بود خيلي نامه مي نوشت تا اينكه ديدم نامه هايش قطع شد آن زمان بود كه متوجه شدم رضا بايد شهيد شده باشد . بدنبال رضا رفتم مشهد پيش فرمانده شان برايشان گفتم از فرزندم هيچ خبري نيست هر چه به دنبالش گشتم او را پيدا نكردم تا اينكه خبر آوردند كه رضا مفقود الاثر شده است .

«خواب»

چند روز مانده بود كه شهيد را بياورند من براي نماز اول وقت به مسجد امام خميني رفته بودم يكي از همشهريهايم مرا صدا مي زد . چون آن مرد چشمانش كم نور بود پيش من آمد و گفت تو حاج تقي نيستي گفتم خودم هستم . چي شده.

 گفت : چند روز است كه دنبالت مي گردم . چند شب پيش خواب ديدم ، پدرت در يك باغ زيبايي زندگي مي كند و يك جوان رشيدي با لباس سفيد در آن باغ بود مردم در حال رفت و آمد بودند رفتم پيش پدرت گفتم اين باغ مال كيه ، گفت مال رضا است .

من خيلي دلم گرفته بود تا اينكه پسر كوچكم از بجنورد زنگ زد و گفت قرار است پيكر رضا را تشيع كنند .

«انتظار»

پدر شهيد مي گويد : بالاخره انتظار ما به پايان رسيد و از رضا خبر آوردند . از طرف سپاه آمدند تا مرا براي شناسايي پيكر فرزندم ببرند . قبول نكردم تحمل شناسايي فرزندم را نداشتم ولي پسر كوچكم رفت او را از روي قطره چشمي كه در جيبش بود و از روي دندان كه كمي سياه شده بود در جلوي دهانش شناسايي كرد .

 رضا چون هميشه چشمانش قرمز مي شد و قطره داخل چشمانش مي ريخت و براي همين از قطره شناسايي شد و كليدهايي كه هميشه به همراه داشت باز هم با خودش بود .

«احساس مسئوليت»

شهيد در همه نامه هايش هميشه نسبت به خواهرانش احساس نگراني مي كرد . هميشه مي گفت : پدر مواظب خواهرانم باش . هر چه قراره از ارث به من برسد سهم مرا به خواهرانم بده .

منبع : پرونده فرهنگی شهید

نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید