کد خبر: ۴۱۸۴۱۲
تاریخ انتشار: ۱۶ دی ۱۳۹۶ - ۱۷:۲۲
رزمنده ها تک و توک در بین چادر رها رفت و آمد می کنند . بعضی از آنها مشغول بازو بسته کردن تفنگ هایشان هستند . و همه اهل چادر ما در خوابند کم کم خواب به سراغ چشم های خسته ام می آید....

نوید شاهد خراسان شمالی :

شهید والا مقام هفدهم فروردین سال 1346 در شهر گرمه از توابع شهر جاجرم چشم به جهان گشود .پدرش حبیب و مادرش یخاوه نام داشت .تا پایان دوره متوسطه درس خواند و دیپلم گرفت . به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت . تا اینکه شانزدهم دی ماه 1365در شلمچه هنگام انجام ماموریت دچار سانحه رانندگی شد و بر اثر ضربه مغزی به شهادت رسید و پیکر وی را در زادگاهش به خاک سپردند.

روایتی از همرزم شهید والا مقام شهید (حمید صفری)

روایتی از همرزم شهید والا مقام شهید (حمید صفری)

 سکوتی آرام بخش و مح زده اردوگاه را در خود گریخته است . رزمنده ها تک و توک در بین چادر رها رفت و آمد می کنند . بعضی از آنها مشغول بازو بسته کردن تفنگ هایشان هستند . و همه اهل چادر ما در خوابند کم کم خواب به سراغ چشم های خسته ام می آید. درست نمی دانم چقدر می گذرد که ناگهان از صدایی که هر لحظه بلند وبلند تر می شود بیدار می شوم . هنوز لای پتو هستم بله ، این  وقت ظهرو خواب با ما چکار ......تو را به خدا حسن آقا اذیت نکن ، دوباره می خوابم ، بلند شو بیرون چادر آقایی با تو کار دارد . به نظرم می رسد حسن آقا که بچه بیرجند است اذیتم می کند. بعد از چند دقیقه ناگهان یک دفعه پتو را می کشد .چشم را باز می کنم می بینم که حمید بالای سرم نشسته از جا بلند می شوم و باهم روبوسی و احوال پرسی می کنیم .

دفعه اول است که لبخند مهربان و خاموش حمید لحظه ای نظرم را جلب می کند،احساس آرامش خاصی در وجودش احساس می کنم .بدون معطلی حرکت می کند. از حضور من در جبهه خوشحال است اکنون او رزمنده و تخریب چی کار کشته با انبوهی از تجربه های مختلف است .او همچون صخره های کنار دریاست که برخورد امواج شخصی محکم از او ساخته است ، چنان که آفتاب ، طوفان و باران هم نتوانسته اند خللی در محکمی واستواری او به وجود آورند او می گوید برای خداحافظی با بچه ها آمده ام .بعد هم همراه او به گردان حضرت رسول می رویم .چون همه بچه ها عضو گردان حضرت رسول هستند. روز های سخت و سرنوشت ساز جنگ بود .تمام کسانی که قلبشان برای انقلاب و استان می تپید روز های سختی را داشتند.

 در یکی از روز ها شهید حمید صفری در جمع دوستان طلبه مدرسه علمیه سبزوار، پیشنهاد اعزام به جبهه را مطرح نمودند و تمامی دوستان را متقاعد نمودند که اینکه وقت حضور در خط اول جنگ است همه گی دعوت او را پذیرفتیم و برای خداحافظی به پیش خانواده هایمان رفتیم .

همه دوستان از خانوادهایشان خداحافظی کرده بودند و برای اعزام در مقر بسیج سبزوار جمع شده بودیم . شهید حمید صفری مطلبی برایم گفتند که هر وقت به یادم می آید برایم بسیار عجیب است . شهید اینگونه گفتند : وقتی در روستا از پدر پیرم خدا حافظی کردم پدرم به من گفت : حمید جان پسرم : (تو به جبهه می روی و من به دلیل کهولت سن و دعوت حق ممکن است که دیگر تورا نبینم )

و هم اکنون این بنده کوچک شاهدم که خداوند چگونه مقدر فرمودند؟ که پسر جوان و رشید وی دعوت حق را لبیک گفتند و به افتخار شهادت نائل گشتند . و پدر پیر خانواده همچنان سایه اش بر سر خانواده مستدام است . باشد که خداوند او را در سلامت کامل نگه  دارد و بر اجر و ثواب او بیفزاید.

شعری زیبا از سرو ده های شهید

هر طرف در این چمن سروی زپا افتاده است ***داغ صد ها آرزو در جان ما افتاده است

زین چمن ، آزاده سرو دیگری خیزد به پای ***گر ز جور اهریمن سروی ز پا افتاده است

که گل از گلشن آزادگی در خاک ریخته است ***بلبل طبع من از شور و نوا افتاده است

شعله های خشم ما هر دو فروزان شده است ***تانک ها گوئی از آسیاب افتاده است

پیش این نهضت که از خون شهیدان رنگی است ***در قیامی همچو اشک از چشم ما افتاده لست

 منبع : فرهنگ اعلام شهدا ، پرونده فرهنگی شهید

نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
آخرین اخبار
پربازدید ها