گفتگو با همسر شهید مدافع حرم ستوان دوم مرتضی زرهرن
سه‌شنبه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۷ ساعت ۰۹:۴۶
مرتضی جان همانگونه که لبیک یا حسین و یا زینب گفتی و سرباز خادم رهبرت بودی و با رشادت در جبهه ی مقاومت اسلامی جنگیدی؛من هم با افتخار و زینب وار فرزندانمان علی و فاطمه را همانند بانوی حماسه ساز کربلا در خط راستین شهدا و امام شهدا به حول و قوه الاهی تربیت می کنم؛ فقط دعایم کن.

 نوید شاهد خراسان شمالی : سرهنگ دوم مرتضی زرهرن در 24 تیر سال 58 در شهرستان شیروان خراسان شمالی در یک خانواده متدین به دنیا آمد، وی آنقدر دلبستگی به سید و سالار شهیدان داشت که چندین ماه قبل از اعزام به زیارت امام حسین (ع) و عتبات عالیات شتافته بود. این سرباز ولایت مدار رهبر روز ۲۱ فروردین روز ولادت امام محمد باقر (ع) وسالروز شهادت اسوه و الگویش شهید صیاد شیرازی با افتخار فدایی خانم زینب کبری (س) شد


مرتضی جان همانگونه که لبیک یا حسین و یا زینب گفتی و سرباز خادم رهبرت بودی و با رشادت در جبهه ی مقاومت اسلامی جنگیدی؛من هم با افتخار و زینب وار فرزندانمان علی و فاطمه را همانند بانوی حماسه ساز کربلا در خط راستین شهدا و امام شهدا به حول و قوه الاهی تربیت می کنم؛ فقط دعایم کن.

دلنوشته ی کوتاهی از همسر شهید مدافع حرم بود که در ادامه به گفتگو با وی پرداختیم، تقدیم تان می شود:

 

لطفا خودتان را معرفی کنید: زهرا رمضان پور،  همسر اولین شهید مدافع حرم شمال شرق ارتش کشور و اولین شهید شهرستان شیروان شهید سرهنگ مهندس مرتضی زرهرن هستم.

از طریقه ی آشنایی تان بیشتر توضیح دهید: ازدواج ما سنتی بود، مادر شهید و خواهرشان با شناختی که از من و خانواده ام داشتند من رو برای او در نظر گرفته بودند و بعد از برگزاری مراسم خواستگاری و معارفه قرار عقدمان برای روز میلاد امام رضا تعیین شد و در روز 3 دی ماه 1383 مراسم عقد برگزار شد و در شهریورماه سال 85 زندگی مشترک مان آغاز شد.

از خاطرات زیبای زمان خواستگاری بیان کنید: در مراسم خواستگاری وقتی نوبت به صحبت های دونفره شد،  من چندین سوال کلیشه ای که در سریال های تلویزیونی دیده بودم را آماده کردم که از او پرسیدم، یکی از سوال ها این بود که چرا می خواهید ازدواج کنید ؟

که آقا مرتضی در جواب با لبخندی که بر لب داشت گفت: می خواهم به آرامش برسم، بعدش او این سوال را از من پرسید: من هم با کلی خجالت فقط گفتم: من هم همینطور .

 بعد از شروع زندگی مشترک مان بعضی مواقع گریزی به خاطرات گذشته می زد و می گفت شیرینی روزهای زندگیمان باید یادآوری شود تا در روزمرگی غرق نشویم، برای همین یه موقع های برمی گشت با خنده و شیطنت به من می گفت: زهرا خانم آرامش من کجاست؟ من که خسته از سر کار برمی گردم باید بچه داری هم بکنم و من عاشق این لحظه های زندگیمان بودم که خسته از محل کار بر می گشت، بدون گله و با آرامش بعد ناهار ظرف ها رو می شست تا من بتوانم استراحت کنم و به بچه ها برسم.


از زمان تولد فرزندانتان بگوئید:

فرزند اولمان پسر بود که در 19 دی ماه سال 86 به دنیا آمد و نامش را علی قرار دادیم، خودم خیلی دوست داشتم بچه ام پسر باشد و از خدا می خواستم که اگر  فرزندم پسر و سالم باشد، اسمش رو علی بگذارم، آقا مرتضی با نام علی موافق صد در صد بود ولی برایش دختر یا پسر بودن بچه فرقی نداشت.

فرزند دوممان دختر بود که نامش را آقا مرتضی به خاطر ارادت خاصی که به ائمه داشت فاطمه انتخاب کرد، او در 26 شهریور سال 93 به دنیا آمد و سهمش از داشتن پدر فقط یکسال و شش ماه و بیست و چهار روز بود.

از خاطراتتان با شهید بیان کنید:

تمام زندگی من و آقا مرتضی بدون اغراق پر از خاطره و سرشار از محبت های او شده بود خیلی سرزنده و شاداب بود، با وجود کار منضبط و سختش در ارتش در منزل هم فوق العاده مهربان بود و همیشه مراقب و مسولیت پذیر و عاشق شگفت زده کردن من بود، همیشه یک کاری برای شاد کردن و غافلگیر کردن من داشت.

همچنین پدرانه هایی که از عمق دل و جانش برای فاطمه و علی داشت.

یکی از قشنگترین خاطراتمان برمی گردد به سالروز تولدم که آقا مرتضی همیشه یادش بود و روز تولدم رو تبریک می گفت ولی آن روز خبری نشد، صبح سر کار رفت و به من گفت وسایل را جمع کنم احتمالا مرخصی بگیرد تا مشهد برویم. آن موقع ساکن کوی سازمانی شهید پژوهنده (چهل دختر) شاهرود بودیم، من هم دلخور از اینکه آقا مرتضی یادش نبود؛ ولی به روش نیاوردم وسایلم رو جمع کردم، آقا مرتضی که رسید راه افتادیم، دلم غوغا بود که بگویم امروز تولد من است و او فراموش کرده اما گفتم نه تا شب صبر می کنم شاید یادش بیاید. تا رسیدن به مشهد با عناوین مختلف تاریخ آن روز را می پرسیدم تا شاید یادش بیاید فقط انتظار یک تبریک را داشتم و از هر راهی وارد می شدم، آقا مرتضی که همیشه حرفم رو نگفته از چشمام متوجه می شد، این بار نمی خواست چیزی را متوجه شود. با دلخوری خودم رو به خواب زدم و به خودم تشر زدم مگر بچه ای، تولد تولد می کنی و اوقات خودت و شوهرت رو تلخ می کنی اما خوب من هم مثل هر زن دیگه ای توجه و به یاد بودن از همسرم توقع داشتم .

منزل برادر در منزل قرار داشت وقتی جلوی درب شان رسیدیم آقا مرتضی زنگ زد ما رسیدیم در را باز کنید منم بهش خندیدم گفتم ایفون را برا یهمین گذشاتن چرا زنگ زدین؟ خنده شیطونی کرد و گفت راست میگی؟؟؟

در که باز شد بادکنک و کیک تولد و صدای مبارک باد برادرم و خانومش و آقا مرتضی به معنای واقعی شوکه ام کرد برادرم گفت بیا زهرا جان که این شوهرت از یک هفته پیش من و از کار و زندگی گذاشته که تولد خانم من فلان کارو بکن، کیک سفارش بده، کادو بخر و خودش فقط زحمت کشیده مرخصی گرفته است.

و این فقط یک نمونه کوچک از محبت های او به من بود.

چگونه رضایت شما را برای رفتن گرفتند؟ بسیار نسبت به اهل بیت معتقد بود و ارادت خاصی داشت و از طرف دیگر هم سرباز پا در رکاب رهبر بود و گوش به فرمان ولایت فقیه، وقتی اجازه حضور مستشاری رهبری رو مبنی بر حضور نیروهای داوطلبی ارتش شنید، مشتاق رفتن شد، تا با غیرت برای ارادتش به ناموس اهل بیت جانش را فدا کند، اما من دلبسته بودم به وجود آقا مرتضی و بچه ها محتاج حضور و محبت های پدرشان و نمی خواستم شیرینی زندگیم بدون حضور مرد زندگی ام تلخ شود و مخالف رفتنش شدم، او هم که مخالفت شدید من را دید اسمش را در لیست داوطلبان ننوشت، اما ظاهرا رضایت حضورش را خانم زینب داده بود و واقعا در مورد آقا مرتضی صدق می کرد، او فردی کاملا معتقد و با ایمان بود و از زمانی که خاطرم است دائم الوضو بود و کار و زندگیش بر اساس وقت نمازش برنامه ریزی می شد تا همیشه خودش را برای نماز اول وقت و حضور برای شرکت در نماز جماعت مسجد آماده کند و خمس و زکات اموالش را هم به طور کامل پرداخت می کرد.

یکی از ویژگی های ممتازی که داشت این بود که همیشه بدون مزد و منت و چشم داشت در حد توانش به همه کمک می کرد.

آقا مرتضی بود و دل بیقرارش برای اهل بیت ابا عبدالله حسین (ع).

 طبق دست نوشته هایی که از او به جا مانده، همان روز هم برای خواندن نماز جماعت ظهر و عصر به مسجد پادگان رفته بود، که بعد از نماز لیست نفرات داوطلب شده برای اعزام رو قرائت می کنند تا نفرات برای رفتن به تیپ ۶۵ نوهد خودشان رو آماده کنند که آقا مرتضی متوجه می شود یکی از داوطلبین لیست حضور ندارد، با کلی تماس همکارش را راضی می کند که به جای او اعزام شود و با درخواست های مکرر فرمانده اش را برای این جابجایی راضی می کند.

وقتی بعد از محل کار به منزل برگشت، گفت باید برای یک ماموریت به تهران برود، با توجه به اینکه به شغل سخت و پر افتخارش در ارتش واقف بودم و با علم به سختی های کارش همسرش شده بودم پذیرفتم. روز ۲۶ اسفند 94 بدون اطلاع از تهران برگشت و من و بچه ها را از شاهرود به شیروان منزل پدرم برد تا در ایام عید تنها نمانیم و با سادگی رفت آنقدر ساده که هنوز رفتنش را باور ندارم، صبح زود بعد از خواندن نماز بچه ها را چندین بار بوسید و بعد از خداحافظی با من رفت.

28  اسفند به من زنگ زد و گفت : زهرا خانم رفتنی شدم. گفتم کجا؟ گفت همونجایی که چند وقت پیش حرفش را زدیم . . . من ماندم و ترس از دست دادنش و اینکه این همه ساده رفتنش، دلگیر و با التماس ازش خواستم برگردد، اما فقط به من گفت: حلالم کن و در زمان نبودم قوی باش.

من از همان لحظه دلم به رفتنش راضی شد آقا مرتضی که می خواست در نبودش قوی باشم و رفت . . . و رسید به چیزی که لایقش بود و آرزویش"شهادت"

 

از تماس های بعد از رفتن به سوریه بگوئید: از زمانی که عازم شد، فقط سپردمش به خانم زینب.  به هدف و باور آقا مرتضی سخت معتقد بودم  و  روزها را با امید برگشتنش سر می کردم، او مرتب تماس می گرفت و جویای اوضاع و احوال من و بچه ها بود  آنقدر که گاهی یادم می رفت مرد زندگی من هزاران کیلومتر از من دور و تو دل خطر.  حرف هایش به من و قربون صدقه هایش به فاطمه و علی از پشت تلفن نبض زندگیمان شده بود، آقا مرتضی عاشق بود، که با همه عشقش به زندگیمان و پدرانه هایش به علی و فاطمه از همه چیز گذشت و رفت.

روز جمعه ۲۰ فروردین ساعت ۹:۰۵ دقیقه صبح بود که گوشیم زنگ خورد؛ با شماره ای که نمایشگر گوشیم نشان می داد فهمیدم آقا مرتضی است، با  خوشحالی سلام کردم، روز قبلش از او خواب بدی دیده بودم و نگران سلامتیش بودم؛ از اینکه صداش رو می شنیدم خوشحال شدم ،او هم مثل همیشه با مهربانی کامل جوابم را می داد. بعد از اعزامش به سوریه سهم من و بچه ها از آقا مرتضی فقط صدایش بود؛ یک صدا که دلتنگیمان با شنیدنش رفع می شد، یک صدا که به ما احساس آرامش و امنیت می داد، یک صدا که برای بچه ها نوید مهربانی پدر بود، یک صدا که برایمان شده بود زندگی، ما به همون هم قانع بودیم ولی . . .ولی اونم دیگه نیست.

برای اینکه خودم و بچه ها بتوانیم صدای آقا مرتضی را بشنویم تماس را روی بلندگو می گذاشتم و اینطوری همگی میتونستیم مثل قبل به صورت خانوادگی با هم حرف بزنیم.

وقتی آقا مرتضی احوال پرسیش با من تموم شد و از اوضاع خونه خیالش راحت شد برای اولین بار از موقع اعزامش بهم گفت: دلم براتون تنگ شده.

گفت زهرا خانم بگذار با علی حرف بزنم ببینم پسر باباش در چه حاله؟ حال علی رو پرسید و جویای درس و مدرسش شد.


آقا مرتضی بهش گفت: خیلی خوبه پسرم من که نیستم درسات را خوب بخون. علی گفت: بابایی اگه بازم نمره هام خیلی خوب بشه برام باید جایزه بخری.

گفت: چه جایزه ای میخواهی؟ علی گفت: بابا میخوام وقتی داری برمیگردی برام یه فوتبال دستی بخری و بیاری تا با هم بازی کنیم؛ تازه بابا میخوام ازت ۸ بر ۵ ببرمآقا مرتضی خندید و گفت حالا گوشی رو  به مامانت بده.

گوشی رو که گرفتم آقا مرتضی گفت: خانم شاید برگشتن من طول بکشد، همین که علی امتحاناتش تموم شد برایش یک فوتبال دستی  که خودش می خواهد را بخر،  بعد گفت فاطمه خانمم کجاست؟ گوشی رو بده باهاش صحبت کنم. گفتم خوابیده هنوز بیدار نشده. گفت: باشه مراقب خودتان باشید و خداحافظی کرد.

عصر ساعت ۲۰: ۱۶ بود که دوباره آقا مرتضی تماس گرفت. بهش گفتم آقا مرتضی چقدر خوب امروز دوبار زنگ زدی، کاش می شد از این به بعد اینکار رو بکنی. گفت: نه دیگه همون روزی یه بار کافیه، درست نیست؛ الانم چون صبح با فاطمه نشد حرف بزنم زنگ زدم تا صداش رو بشنوم.

گفتم: همین پنج دقیقه پیش خوابوندمش، الانم اگه بیدارش کنم که فقط گریه میکنه، یه نفس عمیقی کشید و گفت: چقدر امروز خواب آلود شده این دختر؛